بعضى از آنها سرازير شد و بعضى ديگر را كه پيوسته بود با خود كشيد زيرا همه به يكديگر بسته شده . تمام ارادهها سوى مسلمين كشيده شد . جنگ بين طرفين بر شدت خود افزود و دلها از سينهها كنده شده و نزديك بود از حلقوم خارج شود ( كنايه از سختى كارزار كه اين اصطلاح به عربى معروف است
« وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ » )
.
پس از جنگ هولناك كه براى طرفين متحارب جانكاه بود قوم خزر منهزم شدند و مسلمين قلعه را با قوه و غلبه گشودند و هر چه در آنجا بود ربودند . آن واقعه در ماه ربيع الأول بود بهر يكى از سواران سيصد دينار غنيمت رسيد عدهء سواران بيشتر از سى هزار بود . جراح هم فرزندان شهريار بلنجر اسير كرد . همچنين ساير افراد خانواده او . بعد از آن او را احضار كرد و زن و فرزند و دارائى او را به او بخشيد و پس داد و او را در همان قلعه نشاند كه نگهبان و ديدهبان مسلمين باشد كه اوضاع كفار را بمسلمين برساند و خبر دهد و آنها را از جنبش دشمن آگاه نمايد .
پس از آن جراح « بلنجر » را بدرود گفت و سوى قلعه « الوبندر » لشكر كشيد كه در آنجا چهل هزار خانه و خانوار ترك بود . آنها تسليم شدند و باج را به گردن گرفتند ولى در آن هنگام مردم آن بلاد از هر طرف تجمع كرده راه را بر مسلمين بستند .
شهريار بلنجر بجراح نوشت و خبر جنبش آنها را داد جراح با سپاه خود سوى رستاق ( رسته ) ملى شتاب كرد كه فصل زمستان رسيد مسلمين در آنجا ماند . جراح بيزيد بن عبد الملك خبر فتح را نوشت و مژده جهانگيرى را داد كه چگونه خداوند آن بلاد را براى آنها تسخير كرد و نيز خبر تجمع كفار را داد و از او درخواست مهر و يارى نمود .
او هم وعدهء فرستادن لشكر داد ولى اجل قبل از انجام آن رسيد . هشام بن عبد الملك ( جانشين برادر ) جراح را بامارت خود تثبيت كرد و وعدهء ارسال مدد داد .