تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
خواست . محمد بن مهلب بمبارزهء او شتاب كرد . محمد او را زد مرد شامى ضربت او را با دستى كه دستكش آهنين داشت پذيرفت ضربت محمد كارگر افتاد و دست آهن پوش شامى را بريد . او خود را بر گردن اسب انداخت و تاخت كرد و گريخت . چون وضاح نزديك پل رسيد آتش در پل افكند . دود بلند شد و جنگ ميان دو سپاه برپا گرديد ، ولى هنوز سخت گرم نشده بود . چون مردم دود را از دور ديدند و به آنها گفته شد پل را آتش زدند همه گريختند . به يزيد گفته شد مردم منهزم شدند گفت : از چه منهزم شدند و حال اينكه نبرد نبود كه از آن بگريزند ؟ گفتند : بمردم خبر داده شده كه دشمن پل را آتش زده است بدين سبب كسى پايدارى نكرد . گفت : خداوند آنها را زشت بدارد ، آنها پشه بودند كه چون دود را ديدند پراكنده شدند . او با جمعى از اتباع خود رفت و گفت : گريختگان را بزنيد و برگردانيد . آنها رفتند و منهزمين را زدند و برگردانيدند . همه گرد او جمع شدند . يزيد گفت : آنها را آزاد بگذاريد . به خدا قسم من اميدوارم كه خداوند ديگر مرا با آنها در يك جا جمع نكند . بگذاريد بروند كه رحمت خدا شامل حال آنها باد آنها گوسفند هستند كه صداى گرگ را از اطراف شنيدند . يزيد قصد فرار نداشت . يزيد بن حكم بن ابى عاص ثقفى كه برادرزادهء عثمان ابن ابى عاص يار پيغمبر بود . او با حكم بن ابى عاص پدر مروان نسبت نداشت . او در واسط بود . نزد يزيد ( بن مهلب ) رفت و گفت : ملك بنى مروان زايل و نابود شده اگر تو اين را نمىدانى اكنون بدان چنان كه من مىدانم . آنگاه ابن حكم بيزيد گفت :
فعش ملكا أو مت كريما فان تمت * و سيفك مشهور بكفك تعذر
يعنى : شاه باش و شادزى و اگر بخواهى بميرى آزاده باش و چنين بمير كه شمشير تو در دست باشد تا معذور شوى . گفت : شايد چنين باشد ( آزاده بميرم ) . چون يزيد فرار اتباع خود را ديد گفت : اى سميدع آيا عقيدهء من بهتر بود يا عقيدهء تو ( در شبيخون ) . من به تو نگفته بودم كه اين قوم چه ميخواهند بكنند ( خيانت كنند ) . - گفت : آرى . يزيد با ياران خود پياده شدند . او بر اسب كهر سوار بود . مردى رسيد و به او گفت : برادرت