از من مطالبه نخواهد كرد . گفت : من چارهاى براى تعقيب تو جز بازداشت ندارم از خدا بترس و مال مسلمين را كه نزد تست بپرداز كه من نمىتوانم صرف نظر كنم .
آنگاه او را در شهر حلب در يك قلعه حبس كرد . جراح بن عبد اللّه حكمى را هم بامارت خراسان منصوب كرد . مخلد بن يزيدهم از خراسان خارج شد و در عرض راه بمردم احسان و عطا مىكرد و مال بسيارى بخشيد تا بعمر رسيد به او گفت : اى امير المؤمنين خداوند با خلافت تو امت را مصون داشت ولى ما بوجود تو مبتلا و دچار شدهايم .
بدبختى ما را مپسند و ما را بدترين خلق خدا منما . براى چه اين پير سالخورده را بزندان افكندى . ( پدرش يزيد ) . من با تو صلح مىكنم و هر چه بايد بدهد خود مىپردازم . هر چه ميخواهى بگو . عمر گفت : هرگز . مگر آنچه هر چه او تصريح كرده بپردازى . مخلد گفت : اى امير المؤمنين اگر سند دارى بگو و هر چه ميخواهى بگير و گر نه هر چه يزيد گفته باور كن و بپذير . به او قسم بده كه اگر قبول نكند با او صلح كن . عمر گفت : من تمام مال را از او ميخواهم ( مالى را كه در فتح گرگان و مازندران خود معين كرده و مبلغ آن را نوشته بود كه ششصد هزار هزار بود كه شرح آن گذشت ) . مخلد از نزد او رفت . عمر گفت : اين مرد بهتر از پدرش مىباشد . بعد از چندى مخلد درگذشت عمر هم بر او نماز خواند و گفت : امروز جوانمرد عرب مرد و اين بيت را انشاد كرد :
بكوا حذيفة لم يبكوا مثله * حتى تبيد خلائق لم تخلق
يعنى : بر حذيفه گريستند و بر مانند او نگريسته بودند مگر آنكه كسى بعد از او داراى مكارم اخلاقى باشد كه تا كنون پديد نيامده است .
چون يزيد از تأديهء مال خوددارى كرد عمر دستور داد كه او را بر شتر سوار كنند و پشمينه پلاس بپوشانند و به محل دهلك تبعيد نمايند . او در عرض راه فرياد مىزد و استغاثه مىكرد و ميگفت : مگر من عشيره و يار و ياور ندارم كه مرا بدهلك تبعيد مىكنند . كسى را به دهلك تبعيد ميكنند كه فاسق يا دزد باشد . چون از مردم بدان حال گذشت سلامة بن نعيم خولانى فرياد او را شنيد . بر عمر وارد شد و گفت : اى امير المؤمنين ، يزيد