چيزى بهرهء من نشده است مگر زيور شمشير من . همين لباسى كه بر تن داشتم هنوز دارم و همان اسبى كه سوار بودم بر آن سوار مىشوم . او جز يك اسب و يك استر چيزى نداشت ( در جاى ديگر گفته بود همين اسب را داشتم كه اكنون پير و بىتاب شده زيان بردم و سود نگرفتم ) . او رفت و بر عمر وارد شد . عمر از او پرسيد كى ( از خراسان ) خارج شدى ؟ گفت : در ماه رمضان . عمر گفت : هر كه ترا خشك گفته راست گفته است . چرا نماندى كه ماه رمضان را روزه بگيرى و بعد از عيد فطر بيائى ؟
جراح براى عمر نوشته بود كه من بخراسان وارد شدم و قومى در آنجا ديدم كه فتنه دوست و آشوبگر هستند از نعمت سير شده پى فتنه ميگردند . بهترين چيز در نظر آنها اين است كه حق خداوند را پامال كنند . هيچ چيزى از تصميم آنها مانع نمىشود مگر شمشير و تازيانه . من اقدام به اين كار ( سخت گيرى و فشار ) را بدون اجازهء تو ( عمر - خليفه ) روا ندانستم ( اجازه تنبيه بده ) عمر به او پاسخ داد :
اى فرزند مادر جراح ( براى تحقير گفته مىشود كه خطاب به خود او باشد ) ، تو بيشتر از آنها فتنهجو و آشوبخواه هستى . هرگز يك مؤمن يا ديندار ديگرى را كه هم - پيمان باشد تازيانه مزن مگر در راه خدا و حد واجب آن هم از روى حق و عدل .
از قصاص بپرهيز و بدان كه تو نزد خداوند خواهى رفت كه او بر تمام اسرار حتى گوشهء چشم يا از سينهء انسان آگاه است ( ترا عذاب خواهد داد ) . در آنجا ( محشر ) كتابى ( نامهء اعمال ) خواهى خواند كه گناهان بزرگ و خرد را بر تو گرفته است .
چون جراح باتفاق ابو مجلز بر عمر وارد شدند ، عمر به او گفت : عبد الرحمن بن عبد الله را براى من وصف كن . او بنيكان و درستكاران پاداش ميدهد و دشمنان و سيهكاران را بكيفر مىرساند . او امير ( لايق ) است هر چه ميخواهد مىكند و ياران را بر ديگران مقدم مىدارد . گفت : عبد الرحمن بن نعيم چون است ؟ گفت :
او آسايش خواه و در زندگانى محتاط است . گفت : من چنين مردى را بيشتر دوست دارم . آنگاه او را امير جنگ و پيشنماز نمود ( دو منصب ) و عبد الرحمن قشيرى را هم مستوفى آن ديار كرد و باهل خراسان نوشت : من عبد الرحمن را امير جنگ
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 253
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥٣