تا لشكرها يكى بعد از ديگرى برسند . آنگاه خود سلاح خويش را بر تن گرفت و ندا داد . بر اسب سوار شد و بيرون رفت . مردى رسيد از او پرسيد : از كدام قبيله هستى ؟
گفت : بنى اسد ( شير ) - گفت : نام تو چيست ؟ - گفت : ضرغامه ( شير ) . - گفت : نام پدرت چيست ؟ گفت : ليث ( شير ) . پرچم را به او داد . گفته شده است : پرچمدار عقبة بن شهاب مازنى بود . مردم هم يكان يكان و گروهاگروه پياپى رسيدند . او ( وكيع رجز مىخواند ) پيش مىرفت و ميگفت :
قرم اذا حمل مكروهة * شد الشراسيف لها و الحزيم
يعنى : سالارى ( خود را گويد ) كه اگر كارزار او را دچار كند او براى آن كار ميان مىبندد و كمر بند را بر تن ميگيرد . ( آماده كارزار مىشود ) گرد قتيبه هم خويشان و افراد خاندان و خواص ياران تجمع كردند يكى از آنها اياس بن بيهس بن عمرو پسر عم قتيبه بود . قتيبه دستور داد ندا بدهند بنى عامر كجا رفتند و چه شدند ؟ محقر بن جزء كه از قبيلهء قيس بوده كه قتيبه نسبت به آنها جفا كرده بود به او گفت : آنها همان جائى كه تو انداختى هستند . تو از همانجا كه فرستادى آنها را بخوان ( كنايه از بدرفتارى او نسبت به آنها ) . قتيبه گفت : آنها را ندا بدهيد و خويشى و رحم را ياد آورى كنيد . محقر گفت : آن خويشى و رحم را تو پيش از اين قطع كرده بودى . گفت : ندا دهيد كه آخرت پاداش شما خواهد بود ( پاداش شما در آن دنيا ) . محقر گفت : خداوند بما خير و فائده ندهد اگر اجابت كنيم .
قتيبه پس از آن گفت :
يا نفس صبرا على ما كان من الم * إذ لم اجد لفضول العيش اقرانا
اى نفس صبور باش . بر درد بردبار باش زيرا من براى بقيهء زندگانى يار و قرين نخواهم يافت .
آنگاه مركبى كه رهوار و آموخته بود خواست . آن مركب تن بسوارى نداد و از رام كردن آن خسته و نا اميد شدند . قتيبه برگشت و بر سرير خود نشست و گفت : اين كار شدنى مىباشد ( مقدرات ) حيان نبطى با لشكر عجم رسيد . قتيبه هم نسبت به او خشمگين بود . عبد اللّه برادر قتيبه بحيان گفت : بر آنها حمله كن . حيان گفت : هنوز وقت حمله