تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
من كشنده هستم ( قتال - بسيار كشنده ) سپس گفت :
قد جربونى ثم جربونى * من غلوتين و من المئين حتى اذا شبت و شيبونى * خلوا عنانى و تنكبونى
يعنى : مرا آزمودند و باز آزمودند دوباره و صد باره چون پير شدم يا آنها مرا پير كردند لجام مرا رها كردند و از من كناره‌جوئى نمودند . بعد گفت : من ابو مطرف هستم ( كنيهء او ) اين بيت را هم انشاد كرد :
انا ابن خندف تنمينى قبائلها * بالصالحات و عمي قيس عيلانا
يعنى : من فرزند خندف هستم . بقبايل آن از روى نيكى و پاك سرشتى منتسب هستم عم من قيس عيلان است ( قبيلهء قيس خندف زنى مادر قبايل مضر بود كه عرب بنسب وى افتخار مىكردند . بنى هاشم و بنى اميه هم از نسل او بودند ) . بعد از آن ريش خود را گرفت و گفت :
شيخ اذا حمل مكروهة * شد الشراسيف لها و الحزيم
يعنى سالخورده ( خود را گويد ) اگر كار سخت را ( جنگ و شورش ) به او تحميل كنند او ( پذيرفته ) بندها و كمربند را بن تن خود مىبندد ( و آمادهء كارزار مىشود ) . به خدا سوگند من خواهم كشت و باز خواهم كشت و بدار خواهم كشيد و باز بدار خواهم كشيد . مرزبان شما ( حاكم شهر ) اين زنازاده كه نرخها را بالا برده و همه چيز را گران قيمت كرده است ، بايد بار ( گندم ) را به چهار درهم بفروشد و گر نه كه من او را بدار خواهيم كشيد . درود بر پيغمبر بفرستيد . اين را گفت و فرود آمد . آنگاه سر و خاتم قتيبه را خواست . به او گفته شد : قبيلهء ازد آن را ربوده است . وكيع شوريد و بيرون رفت و گفت : بخداوندى كه شريك ندارد من از اينجا نميروم تا سر ( قتيبه ) را بياورند و گر نه سر من بايد بدنبال آن برود . حضين به او گفت : اى ابا مطرف آرام باش ، سر را نزد تو خواهند آورد . آنگاه حضين نزد ازديان رفت . او رئيس آنها بود به آنها امر كرد كه سر را نزد وكيع ببرند ، آنها هم سر را نزد وى بردند ، او هم سر را نزد سليمان
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 214 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت