تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
بود ، همه پنداشته بودند كه او مرده است . خبر مرگ او را با پست ( بريد ) به همه جا دادند . حجاج شنيد و دريغ گفت و يك بند بدست خود و ستون بست ( و تضرع كرد ) و گفت : خداوندا كسى را بر من مسلط مكن كه بر من رحم نكند . من بسى تضرع كردم و از تو خواستم كه مرگ مرا قبل از مرگ او فراهم كنى . او در حال تضرع بود كه ناگاه پيك رسيد و گفت : او دوباره به هوش آمده است چون وليد به هوش آمد گفت : هيچ‌كس باندازهء حجاج از سلامت و هشيارى من خرسند نشده است او نمرد تا آنكه حجاج با قافله رسيد . وليد قصد داشت برادرش سليمان را ( از ولايت‌عهد ) خلع كند و براى فرزند خود بيعت بگيرد . سليمان خوددارى كرد . وليد هم براى امراء و حكام نوشت كه بخلع سليمان بكوشند كسى جز حجاج و قتيبه اجابت نكرد . او ميخواست فرزند خود عبد العزيز را بولايت عهدى منصوب كند . بعضى از خواص و ملازمين هم موافقت كردند . وليد بسليمان نوشت كه نزد وى حاضر شود . سليمان حضور خود را بتأخير انداخت وليد تصميم گرفت كه خود مسافرت كند و نزد او برود كه او را خلع نمايد . خيمه و بارگاه خود را در خارج شهر بر پا كرد كه برود ولى قبل از سفر درگذشت . وليد هنگامى كه مسجد دمشق را مىساخت در جنب آن كليسا بود . چون خلافت بعمر بن عبد العزيز رسيد مسيحيان نزد او شكايت كردند ( كه به آنها ظلم شده است ) . عمر گفت : يك قسمت از اين شهر با قوه فتح شد و يك قسمت با تسليم . در خارج شهر كليساى « توما » با نيرو گرفته شده و به حال خود مانده است . ما آن را مىگيريم و كليساى ويران شده را بشما پس مىدهيم . مسيحيان راضى شدند كه هر دو بدان حال بماند . وليد لحن ( غلط نحوى ) مىگفت . علم نحو را نمىدانست روزى يك اعرابى بر او وارد شد و ادعاى خويشى سببى و دامادى نسبت به او كرد . وليد از او پرسيد : « من ختنك » بفتح نون ( مقصود ختنك بضم نون كه صهر و داماد و منتسب بمادر باشد ) آن مرد اعرابى گمان كرد كه مقصود او ختنه كردن است . پاسخ داد : يكى از پزشكان ( مرا ختنه كرده ) سليمان باعرابى گفت : امير المؤمنين مىفرمايد « من ختنك » بضم نون . اعرابى گفت : آرى ، فلان است . پدرش ( عبد الملك ) از او گله كرد و گفت : كسى نمىتواند بر عرب