آغاز سال نود و شش
بيان فتح كاشغر بدست قتيبه
در آن سال قتيبه كاشغر را قصد كرد و جنگجويان را با خانوادههاى خود كوچ داد تا خانوادهها را در سمرقند قرار دهد . چون خواست از رود بگذرد مردى را در معبر نهر گماشت كه از برگشتن سپاهيان جلوگيرى كند مگر با داشتن پروانهء عبور . پس از آن راه فرغانه را گرفت و بدرهء عصام هم كسانى فرستاد كه راه را هموار كنند تا بكاشغر برود و آن نزديكترين شهرهاى چين بود ( بعالم اسلام آن زمان ) . لشكرى بفرماندهى كثير بن فلان براى فتح كاشغر فرستاد . او پيروز شد ، غنايم بسيارى بدست آورد و اسير گرفت . بر گردن اسراء داغ گذاشت ( كه شناخته شوند ) بعد رفت تا نزديك چين رسيد . پادشاه ( خاقان ) چين به او نوشت كه رسولى نزد ما فرست تا بر دين و آئين شما آگاه شويم . قتيبه ده تن برگزيد كه چربزبان و زيبا منظر و دلير و خردمند و پرهيزگار و توانا باشند . دستور داد وسايل و كالا و رخت و لوازم خوب ديگر مانند خز و زر و زيور براى آنها فراهم كنند . يكى از آنها هبيرة بن مشمرج كلابى بود . او به آنها گفت چون بر پادشاه وارد شويم شما به او بگوييد كه اين مرد سوگند ياد كرده كه بر نگردد مگر آنكه كشور آنها را پامال كند و داغ بر گردن بزرگان و شهرياران چين بگذارد و باج بگيرد ، آنها رفتند و هبيره پيشواى آنان بود ، چون وارد شدند پادشاه آنها را نزد خود خواند . آنها رخت سفيد پوشيدند و به خود عطر ماليدند و زر و زيور بستند و به پا كفش و بر تن ردا گرفتند و بر پادشاه وارد شدند كه بزرگان قوم نزد او بودند . آنها نشستند و پادشاه يا ديگرى از حضار با آنها سخن نگفتند . آنها هم برخاستند و رفتند . پادشاه از همنشينان خود پرسيد آنها را چگونه ديديد ؟ گفتند : ما يك گروه زن ديديم . كه شهوت را بر انگيختند . روز بعد پادشاه آنها را دعوت كرد ، آنها عمامه بر سر و خز بر دوش گرفتند و نزد او رفتند . چون وارد شدند به آنها گفتند بر گرديد .
از ياران خود پرسيد آنها را چگونه ديديد ؟ گفتند آنها بمردان بيشتر شباهت دارند