تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
براى او بيعت بگيرد براى اين كار هيئتى بنمايندگى خود از عراق ( بشام ) فرستاد . چون عبد الملك تصميم گرفت كه عبد العزيز را خلع و فرزند خود را بولايت عهد منصوب كند به او نوشت كه من چنين صلاح دانستم كه تو اين كار را ببرادرزادهء خود واگذار كنى . او پاسخ داد كه او را وليعهد نما و مرا بعد از او وليعهد دوم فرما و نيز عبد العزيز نوشت : من هر چه تو از حيث لياقت در وليد مىبينى در فرزند خود ابو بكر همان لياقت را احراز كرده‌ام . عبد الملك به او نوشت كه ماليات و خراج مصر را بفرستد او جواب داد : اى امير المؤمنين من و تو بيك سن رسيده‌ايم كه اگر ديگرى از خاندان ما بدان سن و عمر برسد اندك مدتى بيش زيست نخواهد كرد . مرگ من نزديك است اگر صلاح بدانى بقيهء عمر مرا تباه مكن و مرا به حال خود بگذار ( كه زود خواهم مرد و تو بآرزوى خود خواهى رسيد ) عبد الملك براى او متأثر شد و او را به حال خود گذاشت . به دو فرزند خود وليد و سليمان گفت : اگر خداوند بخواهد خلافت نصيب شما شود هيچ يك از خلق خدا قادر بر دفع ارادهء خدا نخواهد بود . عبد الملك چون عبد العزيز در خواست او را رد كرد گفت : خداوندا او قطع رحم كرده است تو او را قطع كن ( نفرين كرد ) . عبد العزيز مرد . ( يعنى نفرين خليفه مؤثر شد . افسانه است ) اهل شام گفتند چون او امر امير المؤمنين را رد كرد مرد چون خبر مرگ او بعبد الملك رسيد براى ولايت عهد وليد و سليمان ( يكى بعد از ديگرى ) بيعت گرفت . امير مدينه در آن زمان هشام بن اسماعيل بود . مردم را براى بيعت دعوت كرد همه اجابت كردند مگر سعيد بن مسيب كه خوددارى كرد و گفت : من تا عبد الملك زنده است بيعت نخواهم كرد . هشام او را تازيانه زد و سخت زد و بعد او را در شهر گردانيد و رسوا كرد . او را از محل تبان شعر تا محل راس الثنيه برد كه در آنجا گناهكاران را مىكشند يا بدار مىكشند . بعد از آن او را بر گردانيد و بزندان سپرد . سعيد خود گويد من اگر مىدانستم كه آنها مرا بدار نمىكشند جامه دوخته بتن نمىگرفتم زيرا مىترسيدم بعد از دار كشيدن قسمتى از تنم پيدا شود و من رسوا شوم . خبر آن كيفر بعبد الملك رسيد گفت : خدا هشام را زشت بدارد . من چنين مىپنداشتم كه اگر او را براى بيعت دعوت كنند و خوددارى نمايد گردنش را بزنند يا از او صرف
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 120 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت