و كهن داشت و قبيله عنزه در پيرامون آن اقامت داشتند .
چون قبيله عنزه آنها را ديدند با خود گفتند ما اين عده را مىكشيم و نزد امير خود مىرويم كه بما پاداش بدهد ( زيرا آنها دشمن و خارجى بودند ) خويشان مادرش ( مادر فضاله ) گفتند : او خواهر زاده ماست ما با شما همراهى و موافقت نمىكنيم كه شما خواهر زاده ما را بكشيد . آنها ( خويشان مادر ) از بنى نصر بودند .
قبيله عنزه بر آن عده ( هيجده تن از خوارج ) حمله كردند و آنها را كشتند و سرهاى آنها را نزد عبد الملك بن مروان بردند و عبد الملك آنها را در سرزمين بانقيا سكنى داد و براى آنها مبلغى معين كرد كه پيش از آن چيزى دريافت نمىكردند مگر اندكى جيره . سلامه برادر فضاله اين شعر را در رثاء برادر و تسامح خويشان مادر از يارى او سرود :
و ما خلت اخوال الفتى يسلمونه * لو قع السلاح قبل ما فعلت نصر
يعنى من گمان نمىكردم كه دائىهاى مرد او را دچار سلاح و نبرد كنند تا آنكه فعل بنى نصر را ديدم ( قبل از آن باور نمىكردم ) . فضاله قبل از صالح خروج و قيام كرده بود . شبيب شرط سلامه را پذيرفت .
او با عده ( برگزيده خوارج ) رفت تا به محل عنزه رسيد حمله را آغاز كرد و محل به محل گرفت و اهل هر محلى را كشت تا آنكه به محلى رسيد كه خاله او در آنجا بود كه خود را بر فرزندش انداخت كه او را از كشتن نجات دهد و او جوانى در آغاز بلوغ بود .
آنگاه دو پستان خود را از گريبان بيرون كرد و گفت : اى سلامه ترا به خويشى و رحم سوگند مىدهم ( كه از كشتن فرزندم بگذرى ) . گفت : به خدا من از هنگامى كه فضاله به محل شجره رفت تا كنون او را نديدهام . بايد فرزند خود را رها كنى و گر نه هر دو را با نيزه خواهم دوخت . خاله ناگزير دست از فرزند