آنگاه دو ركعت نماز خواند . مهاجمين باز بر پرچمدار او حمله كردند و او را كشتند . او نزديك در بنى شيبه كشته شد . اتباع حجاج پرچم را ربودند . چون ابن زبير از نماز فراغت يافت از قتل پرچمدار بىخبر باز حمله كرد و مردى را از اهل شام كشت و گفت : بگير كه من فرزند خوارى ( يار ويژه پيغمبر هستم . ديگرى را كه حبشى بود زد و دستش را بريد و گفت : اى ابا حممه اى فرزند حام بردبار باش ( ابو حممه و ابن حام بحبشىها گفته مىشود ) . عبد اللّه بن مطيع هم همراه او جنگ مىكرد و ميگفت :
انا الذى فررت يوم الحره * و الحر لا يفر إلا مره
و اليوم اجزى فرة بكره
يعنى من آنم كه در جنگ حره ( قتل عام يزيد در مدينه كه شرح آن گذشت ) گريخت . مرد آزاده نميگريزد مگر يك بار . امروز ( تلافى مىكنم ) آن فرار را بحمله و پيشرفت جبران مىكنم ( پاداش مىدهم ) .
او ( ابن زبير ) سخت نبرد كرد و آنها ( شاميان ) از هر طرف به او احاطه و حمله كردند تا او را كشتند . تاريخ قتل او روز شنبه از ماه جمادى الثانية كه عمر او هفتاد و سه سال بود . قاتل او مردى از مراد ( قبيله ) بود كه سرش را بريد و نزد حجاج برد حجاج هم بر زمين افتاد و سجده كرد و خبر او را بتوسط سكونى و مرادى بعبد الملك داد . عبد الملك بهر يك از آن دو پانصد دينار داد . حجاج و طارق هر دو رفتند تا بر نعش او ايستادند . طارق گفت : هيچ زنى مردى فحل ( دلير مذكر ) تر از اين نزائيد حجاج گفت : تو دشمن امير المؤمنين را ثنا ميگوئى ؟ گفت : آرى . او ( مردانگى ) او براى ما سرمايه پوزش است اگر چنين نبود ما مدت هفت ماه او را محصور نمىكرديم كه او لشكر و سنگر محكم هم نداشت و با وجود اين بر ما چيره شده بود . سخن و محاوره آن دو بعبد الملك رسيد و عبد الملك سخن طارق بر گفته