تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
پايدارى و بردبارى و نبرد كنى ؟ چرا با قواى تحليل يافته هنگام بامداد گريختى ؟ تو سپاه خود را بدون فرمانده گذاشتى و رفتى . ننگ تو در زندگانى بسى خواهد بود . تو با همان ننگ برگرد و بيا . تو همسر خود را كه گرفتار شده و با خوارى كشيده مىشد ترك و فراموش كردى . بر گرفتارى آن زن چشمها گريان است . مردم بر آن حال زارى ميكنند . خالد بعبد الملك نوشت و خبر شكست و فرار را داد . عبد الملك پاسخ داد من مطلع شدم و از رسول هم پرسيدم كه مهلب در چه حال است گفت او والى اهواز شده . بدا بعقل و خرد تو . تو برادر اعرابى بدوى بيابان گرد را كه از اهل مكه باشد براى جنگ ( خوارج آزموده ) مىفرستى و مهلب را بر كنار مىگذرى كه باج و خراج براى تو جمع كند ؟ او يگانه مرد نيك نهاد آزموده جنگ ديده و او فرزند جنگ و فرزندزادگان جنگ است . بمهلب پيغام بده كه او باستقبال آنها برود . من هم بشر ( والى كوفه ) را كه در كوفه است دستور دادم كه براى تو مدد بفرستد تو هم با سپاه كوفه برو ولى هرگز بدون مشورت و راى و تدبير مهلب گامى برندار و السلام . عبد الملك ببرادر خود بشر والى كوفه نوشت : كه عده پنج هزار سپاهى بفرماندهى مردى كه خود انتخاب كند براى جنگ خوارج روانه كند چون جنگ را پايان دهند از آنجا راه شهر رى را گيرند و در آنجا براى پاسگاههاى رى مدد بگذار كه مستعد نبرد باشند . بشر هم پنج هزار مرد سپاهى بفرماندهى عبد الرحمن بن محمد بن اشعث فرستاد و فرمان حكومت شهر رى را به او داد كه پس از پايان كار خوارج فرماندار آن سامان باشد . خالد هم با لشكر بصره از شهر بيرون رفت تا باهواز رسيد و عبد الرحمن هم با اهل كوفه رسيد . ازرقيان ( خوارج ) هم باهواز نزديك شدند . مهلب بخالد گفت : من در اينجا كشتىهاى بسيارى مىبينم تو بايد آن
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 248 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت