زد و بعد راه بصره را گرفت . يكى از خانواده منذر آن قاتل را ديد به او گفت : به خدا سوگند ما نمىدانيم كه آيا به تو ملامت كنيم يا آفرين بگوييم ؟ ( كه ناموس را حفظ كردى ) او هميشه مىگفت : من آن كار را از روى تعصب و غيرت انجام دادم .
عبد العزيز در آن گريز برامهرمز رسيد . مهلب هم بر فرار او آگاه شد . سالخوردهاى از قبيله ازد نزدش فرستاد و گفت : اگر او شكست خورده و گريخته باشد به او دلدارى و تسلى بده . آن پير ازدى به او رسيد و ديد با سى سوار وارد شده و دلشكسته و پريشان بود . پيغام مهلب را به او داد و باز نزد مهلب برگشت و حال گريز وى را وصف نمود .
مهلب هم نزد برادر او خالد بن عبد اللّه رسول فرستاد و خبر شكست او را داد . خالد برسول گفت : دروغ مىگوئى . رسول گفت : به خدا سوگند من هرگز دروغ نگفتهام .
اگر من دروغ گفته باشم تو گردن مرا بزن و اگر راست گفته باشم جبه خود را بعنوان خلعت به من بده . گفت : من از خطر بزرگ رها مىشوم و بخطر كوچك بخشش جبه و قبا خشنود مىشوم . او را بزندان سپرد ولى در حق او نيكى كرد تا خبر صحيح برسد . خبر شكست و گريز رسيد ابن قيس رقيات درباره گريز عبد العزيز و ترك زن خود چنين گفت :
عبد العزيز فضحت جيشك كلهم * و تركتهم صرعى بكل سبيل
من بين ذى عطش يجود بنفسه * و ملحب بين الرجال قتيل
هلا صبرت مع الشهيد مقاتلا * اذ رحت منكت القوى باصيل
و تركت جيشك لا امير عليهم * فارجع بعار فى الحياة طويل
و نسيت عرسك اذ تقاد سبية * تبكى العيون برنة و عويل
يعنى اى عبد العزيز همهء سپاه خود را رسوا كردى . آنها را در هر راهى كشته و به خون آغشته گذاشتى . يكى در حال تشنگى جان مىدهد و ديگرى ميان رجال با تن پاره پاره كشته و افتاده است . آيا تو نمىتوانستى با همان شهيدى كه جان داده