تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
مروان گفت : عقيده من اينست كه تو حق خود را مطالبه كنى و بعراق به روى و من اميدوارم كه خداوند ترا پيروز كند بعضى هم گفتند : عقيده ما اينست كه تو خود بمانى و يكى از افراد خانواده خود را بفرماندهى و لشكر كشى بفرستى . آنگاه خود پيوسته براى او مدد روانه كنى . عبد الملك گفت : اين كار را فقط يك مرد قرشى صاحب راى و عزم ميتواند انجام دهد شايد من كسى را بفرستم كه دلير باشد ولى بصير و با تدبير نباشد ممكنست در شمشير زدن شجاع باشد ولى در سياست سپاه بصير نباشد مصعب هم شجاع است و از يك خاندان شجاع مىباشد ولى سياست لشكر كشى و سپاه دارى را ندارد و از علم حرب هم عارى مىباشد . او همواره بتنعم و خوشگذرانى مايل است . بعضى از رجالى كه با او هستند مخالف او ميباشند ولى هر كه با من هست صميمى و وفادار است . چون خواست برود با همسر خود عاتكه دختر يزيد بن معاويه وداع كرد او گريست و كنيزان وى هم همه گريستند . او گفت : خداوند كثير عزه را بكشد . ( كه چو خوب گفته ) انگار او شاهد و ناظر حال ما بود كه چنين سرود :
اذا ما اراد الغزو لم يثن هه * حصان عليها عقد در يرينها نهته فلما لم تر النهى عاقه * بكت و بكى مما عناها قطينها
يعنى هر گاه قصد جنگ و غزا كند ( آن مرد ) همت او از منع و نهى يك بانوى محصنه ( شوهردار ) پست نميشود ( از عزم خود بر نمىگردد ) آن بانو داراى زيور است كه يك گردن بند باشد . او را نهى و منع كرد ولى چون ديد كه او از عزم خود بر نميگردد گريست و از اندوه او هم همگنان وى گريستند . عبد الملك بعراق لشكر كشيد و چون مصعب كه در بصره بود خبر لشكر كشى او را شنيد مهلب را كه در آن زمان با خوارج نبرد ميكرد خواند و با او مشورت كرد گفته شده او را براى مشورت نخوانده بود فقط احضار كرد و او خود بمصعب گفت :