تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
سواران آنها دم پل جولان دادند ولى معلوم بود كه ضعيف و ناتوان بودند . عبد الرحمن بن محنف هم با عده شش هزار مرد آنها را دنبال كرد كه از پيرامون كوفه اخراج كند . به او دستور داد ( امير ) كه اگر آنها را از استان كوفه بيرون كرد بدنبال آنها نرود كه آنها باستان بصره خواهند رفت . عبد الرحمن آنها را تعقيب كرد تا باصفهان رسيد و بدون نبرد برگشت . آنها هم به شهر رى رفتند كه در آنجا يزيد بن حارث بن رويم شيبانى ( حاكم ) بود . او با آنها جنگ كرد ولى مردم شهر رى با خوارج مساعدت و يارى كردند . يزيد كشته شد و حوشب فرزندش گريخت . هنگامى كه يزيد دچار شده بود به فرزند خود استغاثه كرد و از او يارى خواست آن فرزند رخ تابيد و پا بفرار برداشت و عار را بر خود گذاشت . بعضى در آن واقعه گفتند :
فلو كان حراً حوشب ذا حفيظة * راى ما راى فى الموت عيسى بن مصعب
يعنى اگر حوشب آزاده بود و عهد ( پدر ) را حفظ مىكرد . آنچه را كه عيسى بن مصعب ديد و چشيد او هم تحمل مىكرد و مىكشيد . عيسى بن مصعب با پدر خود پايدارى كرد و نگريخت . جنگ كرد تا كشته شد . ( شرح حال او خواهد آمد كه عبد الملك به او امان داد و او قبول نكرد ) . روزى حوشب و عكرمة بن ربعى هر دو نزد بشر بن مروان نشسته بودند . بشر گفت : يك اسب تندرو ميخواهم آيا كسى هست كه چنين اسبى را به من نشان بدهد ؟ عكرمه گفت : آرى آن اسب مركب حوشب است زيرا او در جنگ رى بر همين اسب گريخت ( و پدر را بكشتن داد ) . باز بشر روزى گفت : يك استر نيرومند كه داراى پشت قوى باشد مىخواهم . حوشب گفت . استر و اصل بن مسافر است . ( كنايه از زن و اصل ) زيرا عكرمه به اين متهم بود كه با زن و اصل رازى داشته . بشر خنديد و گفت : تو انتقام كشيدى ( حوشب از عكرمه ) . چون خوارج
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 164 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت