گفت : اى اهل اسلام ( خطاب بخوارج ) پدرم مجنون است ( مجنون را نبايد كشت ) و من هم دختر پاكى هستم كه در مدت زندگانى مرتكب فحشاء و كار زشت نشدهام و تاكنون به كسى آزار نرسانيدهام و همسايه هم از اذيت من مصون بوده . من هرگز كار زشت نكردهام حتى از تجسس و اطلاع بر احوال ديگران محفوظ و مصون بودهام .
آنها از او نپذيرفتند و چون خواستند او را بكشند از شدت بيم افتاد و مرد آنها تن بىروح او را با شمشير پاره پاره كردند . سماك هم با آنها ماند تا به محل صرات رسيدند و لشكر كوفه هم رسيد . سماك از ميان آنها فرياد زد : بيائيد و از نهر عبور كنيد كه عده آنها ( خوارج ) كم و آنها بسيار حقير و ضعيف و پليد هستند خوارج سر او را بريدند و بعد بدار كشيدند .
ابراهيم بن اشتر بحارث ( امير ) گفت : عدهء از سپاهيان را با من روانه كن تا من از رود گذشته بر آنها حمله كنم و سر اين سگها را بريده براى تو بياورم . شبث و اسماء بن خارجه و يزيد بن حارث و محمد بن عمير و جماعتى ديگر گفتند : خداوند امير را نيك بدارد . بگذار آنها خود به خود بروند . چون آنها بر ابراهيم رشك برده بودند .
چون خوارج فزونى عده دشمن را ديدند پل را بريدند حارث هم آن را غنيمت شمرد ( كه آنها به او نخواهند رسيد ) . مردم را نزد خود خواند و گفت : اما بعد نخستين مرحله جنگ تير اندازى و نيزه بازى و فرو بردن نيزهها بتن دشمن است . شمشير كشيدن و زدن مرحله آخر خواهد بود . يكى از حاضرين گفت : امير جنگ را خوب وصف كرد اما آنچه را كه او گفت كى واقع خواهد شد و كى ما جنگ را آغاز كنيم ؟ و حال اينكه اين رود عظيم حايل ما بين ما و آنها مىباشد . دستور بده پل را دوباره نصب كنند كه اگر ما از پل بگذريم كار را يكسره خواهيم كرد و آنچه را كه تو ميخواهى خداوند به تو خواهد داد ( از پيروزى ) . او ناگزير پل را بست و سپاهيان گذشتند و بر خوارج تاخت كردند تا آنها را بمدائن راندند . بعضى از
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 163
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٣