او شتاب كردند . خوارج كه در اهواز بودند شنيدند كه عمر آنها را دنبال كرده و از طرف ديگر مصعب از بصره بيرون آمده آنها را قصد مىكند . زبير بن ماحوز به آنها گفت : رأى بد شما باعث شده كه ميان دو خار دچار شويد . هان برويم و از يك طرف با يك دشمن مقابله كنيم . او اتباع خود را از راه جوخى و نهروانات سوى مدائن سوق داد . در مدائن هم كردم بن مرثد قرادى حاكم بود . خوارج مدائن را غارت كردند . مرد و زن و كودك و خرد و بزرگ را كشتند و شكم زنان آبستن را دريدند . كردم گريخت . آنها از آنجا به محل ساباط رفتند و در آنجا هم باز شمشير را به كار بردند . مردم را كشتند . عدهء را هم به كرج ( كرج ابو دلف پيرامون اراك است غير از كرج كنونى ) فرستادند در آنجا ابو بكر بن محنف ( حاكم ) بود با آنها نبرد كرد و كشته شد و اتباع او همه گريختند خوارج مرتكب جنايت و فساد شده بودند اهل كوفه نزد امير خود رفتند و نهيب دادند و اعتراض كردند او حاكم حارث بن ابى ربيعه بود كه لقب قباع داشت . به او گفتند بجنگ آنها برو كه آنها مشرف بر ما و نزديك شدهاند و چيزى باقى نگذاشتهاند او هم لشكر كشيد تا به محل نخيله رسيد چند روزى در آنجا ماند . ابراهيم بن اشتر به او رسيد و بتسريع ميسر وادارش نمود . او هم بدير عبد الرحمن رسيد و در آنجا ماند تا شبث بن ربعى به او ملحق شد چون مردم تعلل و كندى لشكر كشى او را ديدند درباره او شعر ( رجز ) گفتند و ( استهزاء نمودند ) .
سار بنا القباع سير انكرا * يسير يوماً و يقيم شهرا
يعنى قباع ( لقب امير ) ما را بيك سير ناپسند ( كند ) كشيد . او يك روز لشكر ميكشد و يك ماه اقامت مىكند او از آن محل لشكر كشيد . او چنين بود كه بهر جا مىرسيد مىماند تا مردم به او اعتراض و هياهو نمىكردند پيش نمىرفت . پس از چند روز برود فرات رسيد . خوارج هم به آنجا رسيده و پل را بريده بودند . مردى بنام سماك بن يزيد با دختر خود بدام آنها افتاد . خواستند پدر و دختر را بكشند . آن دختر