كار رى را خاتمه دادند باصفهان باز گشتند و شهر را محاصره نمودند . عتاب بن ورقاء در شهر بود كه پايدارى و بردبارى كرد . او دم دروازه با آنها جنگ مىكرد سايرين هم از بالاى برج و بارو تير اندازى مىكردند و سنگ و آجر ميانداختند مردى از حضر موت بنام ابو هريره همراه عتاب بود او دليرى مىكرد و مىگفت
كيف ترون يا كلاب النار * شد ابى هريرة الهرار
يهركم بالليل و النهار * يا ابن ابى ماحوز و الاشرار
كيف ترى حربى على المضمار
يعنى اى سگهاى دوزخى حمله ابى هريره و نعره او را چگونه ميبينيد ؟
او شب و روز بشما نهيب مىدهد و نعره مىزند ( هرار صداى هروهر كردن و نفس سخت كشيدن است كه ليلة الهرير در جنگ قادسيه و جنگ صفين معروف است ) .
اى فرزند ماحوز ( قائد خوارج ) و اى اشرار جنگ مرا كه بر اسب سوار باشم چگونه مىبينيد ؟
چون جنگ خوارج به طول كشيد مردى براى او ( ابو هريره ) كمين شد و با شمشير كتف او را زد و بر زمين افكند . اتباع او بحمل وى مبادرت و او را معالجه كردند و چون بهبودى يافت به عادت پيشين بر آنها حمله مىكرد .
خوارج چندين ماه شهر را محاصره كردند تا مواد ضروريه و قوت محصورين ناياب شد . دچار گرسنگى و خستگى طاقت فرسا شدند . عتاب به آنها گفت : اى مردم بليهء كه بر شما نازل شده چيزى براى شما نگذاشته . وضع كنونى شما اين است كه اگر يكى از شما بميرد برادرش حتى الامكان او را دفن مىكند ولى