كن . او هم زنان را فرستاد يكى از آنها زن ابو طفيل بن عامر بن واثله بود كه بر ابن زبير وارد شد . طفيل شعر گفت :
ان يك سيرها مصعب * فانى الى مصعب متعب
اقود الكتيبة مستلثما * كانى اخو عزة احرب
( وزن مصراع اول مختل است كه نه مؤلف متوجه آن شده و نه مصحح بايد چنين باشد . فان يك ) يعنى اگر مصعب او ( زن ) را روانه كرده باشد كه من مصعب را خسته خواهم كرد . من لشكرى خواهيم كشيد در حالى كه روى خود را بسته باشم مانند يك مرد دلير گرامى كه جنگجو باشد . چند بيت ديگر از آن حذف شده ابن زبير هم بابن حنيفه اصرار و الحاح كرد كه در مكه اقامت كند . اتباع او اجازه خواستند كه با ابن زبير نبرد كنند و او اجازه نداد . او نفرين كرد و گفت :
خداوندا ابن زبير را با رخت مذلت و خوارى بپوشان او و اتباع او را دچار بيم و هراس و اضطراب فرما . كسى را بر آنها چيره كن كه آنها را خوار بدارد و در بدر و پراكنده كند . بعد از آن بطائف رفت . ابن عباس هم نزد ابن زبير رفت و به او دشنام داد و درشت گفت و ميان هر دو سخن ناسزا رد و بدل شد كه ما ( مؤلف ) از نقل عين آن خوددارى مىكنيم . ابن عباس نيز از نزد ابن زبير خارج شد و در طائف اقامت گزيد . او در آنجا وفات يافت و ابن حنفيه بر او نماز خواند و چهار بار تكبير نمود . ابن حنيفه در آنجا ماند تا حجاج ابن زبير را ( در مكه ) محاصره نمود آنگاه بشعب ( دره ) رفت . حجاج او را تعقيب كرد كه با عبد الملك بيعت كند او خوددارى كرد و گفت تا آنكه تمام مردم بيعت كنند . چون ابن زبير كشته شد ابن حنفيه بعبد الملك نامه نوشت و از او امان خواست همچنين اتباع او . حجاج باز نزد او فرستاد و از او بيعت خواست او خوددارى كرد و گفت : من بعبد الملك نوشتهام تا جواب او چه باشد . اگر پاسخ داد . كه بيعت خواهم كرد . عبد الملك هم