تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
كرده چه حدثى از اين بزرگتر كه تو از خانه خارج شدى و خانواده و مركب و راحله خود را ترك كردى و اينجا آمدى - برگرد باد بهانه مده - او هم برگشت و آن غلام نزد مختار رفت و به او خبر آزادى وى را داد كه به خانه برگشت و هيچ كارى نكرده . مختار گفت : هرگز او آزاد نخواهد بود او زنجيرى به گردن دارد . ( از خون حسين ) هر جا مىرود با همين زنجير كشيده مىشود . روز بعد مختار ابا عمره را فرستاد . او نزد عمر بن سعد رفت و گفت . احضار امير را اجابت كن عمر برخاست كه برود پاى او بجبه وى پيچيد لغزيد و افتاد ابو عمره هم همانجا او را با شمشير زد و كشت و سرش را بريد و نزد مختار برد . حفص فرزند عمر نزد مختار بود . مختار به او گفت . آيا اين سر را مىشناسى گفت : آرى . زندگانى بعد از او سودى ندارد . امر داد او را هم كشتند . مختار گفت : اين ( عمر بن سعد ) بقصاص حسين و اين ( حفص پسر عمر ) بقصاص على بن الحسين و حال اينكه هرگز يكسان نيستند به خدا سوگند اگر من سه ربع قريش را بكشم هرگز بقصاص انگشت كوچك حسين نخواهد بود . علت اينكه مختار بر قتل عمر بن سعد تصميم گرفت و بهيجان آمد اين بود كه يزيد بن شراحيل انصارى نزد محمد بن حنفيه رفته مدتى در اوضاع بحث و گفتگو كردند تا نام مختار بميان آمد محمد گفت : او ادعا مىكند شيعهء ماست و حال اينكه كشندگان حسين نزد او بر كرسى و مسند نشسته تبادل افكار مىكنند و سخن مىگويند . چون يزيد برگشت شرح آن گفتگو را داد . مختار هم عمر بن سعد را كشت و سر او و سر فرزندش را نزد محمد بن حنفيه فرستاد . به او هم نوشت كه هر كه را توانست بكشد كشت و بطلب سايرين هم مىكوشد تا انتقام بكشد كه تمام لشكريانى كه در قتل حسين حاضر بودند نابود كند . عبد الله بن شريك گويد : من خود ديده بودم كه اديها ( يكى از سواران ) كه