تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
فزونى و شدت يافت و عمر بر تباهى آن آگاه شد بابى عبيده نوشت : درود بر تو اما بعد انديشهء براى من پديد آمده كه ناگزير درباره آن بانو از نزديك مشورت كنم . چون نامه من بدست تو افتد آن را هنوز بر زمين نگذاشته برخيز و نزد من بيا و شتاب كن كه شفاها با تو گفتگو كنم . ابو عبيده دانست مقصود عمر از دعوت و شتاب خروج او از محيط مرض و طاعون است . به او چنين پاسخ داد : اى امير المؤمنين ! من مقصود ترا از اين دعوت دريافتم من ميان سپاه اسلام زيست مىكنم چگونه جان خود را نسبت بجان آنها گرامى بدارم ؟ من در وجود خود احساس ميل نمىكنم كه از مسلمين دور باشم . من همينجا مىمانم تا خداوند چه خواهد و قضا و قدر چه راند . مرا از اين دعوت معاف بدار . ببخش . چون عمر پاسخ او را خواند گريست . مردم از او پرسيدند : اى امير المؤمنين آيا خبر مرگ ابو عبيده رسيده ؟ گفت : نه ولى انگار چنين خبرى رسيده عمر دوباره به او نوشت كه سپاه اسلام را از آن سرزمين كوچ بده ابو عبيده ابو موسى را ( كه خود راوى اين داستان بود ) دعوت نمود و گفت : برو و يك جاى خوب براى لشگر انتخاب كن . گفت ( ابو موسى ) من به خانه خود رفتم كه آماده سفر و جستجوى محل خرم باشم كه ديدم همسرم دچار شده نزد ابو عبيده برگشتم و گفتم به خدا در خانواده من پيش آمد بدى رخ داده . پرسيد شايد زن تو دچار شده ؟ گفتم بلى ، او دستور داد كه شتر خود را آماده كنند و خود ( عوض من ) راه را گرفت . همين كه پا برداشت كه سوار شود دچار طاعون گرديد . گفت به خدا منهم مبتلا شدم . با همان حال راه را پيمود تا به محل جابيه رسيد در آنجا برخاست و بمردم خطاب كرده گفت اى مردم ! اين مرض و درد رحمت خداوند است زيرا پيغمبر پرهيزگاران قوم را نزد خود دعوت كرده كه بميرند و به او ملحق شوند . ابو عبيده ( خويش را گويد ) از خداوند مسئلت نمود كه بهره از اين رحمت به او برسد ( كه نزد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 404 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت