برداشت .
سپس او را وا داشت كه بايستد چون ايستاد ، عمامه او را به گردن و دست او بست ( بند كرد بذلت و تحقير ) و گفت : بگو از كجا آن مال را آوردى كه باشعث بخشيدى آيا از دارائى خاص خود يا از غنيمتى كه ربوده بودى ؟ او گفت : از مال خويش بود .
آنگاه بلال او را از بند آزاد كرد و كلاه را بر سر او نهاد و دستار را بدست خود بر آن كلاه پيچيد . سپس گفت : ما فرمان امراء و اولياء امور را مىشنويم و به كار مىبريم و اطاعت مىكنيم و آنها را بزرگ و گرامى و مقتدر مىداريم . بعد از آن خالد در حال سرگردانى ماند كه نمىدانست عزل يا ابقا شده . ابو عبيده هم چون با احترام و تكريم به او نگاه مىكرد خبر عزل او را نمىگفت . چون رفتن او نزد عمر بتأخير افتاد گمان او درباره عزل خويش صدق يافت . باز ابو عبيده به او نوشت و او را نزد خويش احضار نمود . خالد نزد ابو عبيده رفت و گفت : خداوند ترا ببخشد تو در كار خود نسبت به من چه مقصودى داشتى كه خبر عزل مرا مكتوم گذاشتى ؟ و حال اينكه من دوست دارم كه حقيقت كار را بدانم . ابو عبيده گفت : به خدا سوگند : من هرگز نمىخواستم ترا برنجانم تا مىتوانستم از ابراز راز خوددارى مىكردم . اكنون هم مىدانم با گفتن آن تو آزرده خاطر مىشوى . خالد هم بقنسرين برگشت . مردم را جمع و خطبه و وداع كرد و راه حمص را گرفت كه بعد از آن مدينه را قصد نمود .
چون با عمر روبرو شد از او گله و عتاب نموده گفت : من از تو نزد عموم مسلمين شكايت و گله كردم . به خدا تو درباره من نيك بين و خوشرفتار نيستى . عمر از او پرسيد آن ثروت را از كجا آوردى ؟ گفت : از غنايم و نفلههاى خاص بدست آوردهام .
اگر دارائى من و لو ده سهم بيشتر از شصت هزار باشد تو حق دارى از من بازبگيرى عمر دارائى او را ارزيابى كرد بيست هزار درهم بر شصت هزار كه ادعا كرده بود افزايش يافت آن بيست هزار درهم را از او گرفت و در بيت المال سپرد . سپس گفت : اى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 366
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٦٦