آنها را ميازاريد . مسلمين هم به آنها امان داده باستقبال رفتند . آنها اهل ايليا ( فلسطين ) و پيرامون آن بودند . عمر به شرط پرداخت جزيه با آنها صلح كرد و آنها دروازههاى شهر را به روى فاتحين گشودند . كسى كه صلح را از طرف مردم فلسطين پيشنهاد كرده عوام نام كه از اهل ايليا و رملة بود زيرا ارطبون و تذارق ( دو سپهسالار ) روم هر دو بمصر پناه برده بودند و رفتن آنها با رسيدن خبر عمر ( مطابق پيشبينى ارطبون ) بوده . مردم فلسطين از عمر عهدنامه فلسطين و رمله و پيرامون آنها را دريافت كردند و آن مرد يهودى كه بعمر مژده فتح فلسطين را داده بود پيمان را امضا نمود .
عمر از آن يهودى دربارهء دجال سؤال نمود . زيرا عمر همواره اين مسئله را مطرح و تفحص مىكرد آن مرد يهودى گفت : علت اين سؤال چيست اى امير المؤمنين به خدا سوگند شما اى ملت عرب دجال را در چند گز فاصله از در « لته » او را خواهيد كشت . عمر هم پيغام امان و آسايش را بمردم آن سامان داد . علقمة بن حكيم را امير نيمى از فلسطين ( كه با قوه فتح شده ) نمود و او را در رمله قرار داد . و علقمه بن مجزز را در نيمى ديگر كه به صلح گرفته شده مستقر نمود و او را در ايليا سكنى داد . عمرو و شرحبيل را هم در جابيه به خود ملحق نمود . آن دو سردار او را در حال سوارى ديدند زانوى او را در آغوش گرفته بوسيدند . عمر از جابيه سوى بيت المقدس رفت . بر اسب خود سوار شد كه پاى آن اسب لنگ بود . از آن مركب فرود آمده بر خر سوار شد .
خر هم آهسته مىرفت . عمر از آن پياده شده سر آن خر را با تازيانه نواخت و گفت :
چه كسى اين تكبر و تبختر را به تو آموخته ؟ پس از آن ديگر بر هيچ خرى سوار نشد و پيش از آن هم سوار خر نمىشد . ( در اينجا يك نحو سياستى بوده كه قابل ملاحظه است كه بر سر خر آمده ) . ايليا ( فلسطين ) و پيرامون آن بدست عمر گشوده شد . گفته شده فتح آن در سنه شانزده ( هجرى ) بوده . ارطبون و كسانى كه به صلح تن نداده بودند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 308
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٠٨