تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
كه تو خوددارى كنى تا آنكه خداوند بر تو صاعقه فرود آرد ( خوددارى از تبه‌كارى ) عمر گفت : اى پيغمبر خدا من آمده‌ام كه به خدا و پيغمبر او ايمان بيارم پيغمبر تكبير بلند نمود و آنانى كه در آن خانه بودند دانستند كه عمر مسلمان شده چون اسلام آورد پرسيد كدام يك از قريش در اعلان و نقل حديث كارگرتر است ؟ گفتند جميل بن معمر جمحى ، نزد او رفت و خبر اسلام خود را به او داد ، او هم سوى مسجد خراميد و بدنبال او - او فرياد زد : هان اى گروه قريش فرزند خطاب جوانى كرده ( مقصود منحرف شده ) . عمر از پشت فرياد زد دروغ مىگويد من مسلمان شده‌ام ( منحرف نشده ) . آنها همه برخاستند و با او نبرد كردند و در حال جنگ و ستيز بود تا آفتاب بلند شد ( ظهر شد ) خسته شد و نشست و آنها هم همه بر سر او ايستادند . گفت بكنيد هر چه ميدانيد و ميخواهيد اگر عده ما بالغ بر سيصد تن مىشد ما آن را براى شما يا شما براى ما ترك مىكرديد مقصود مكه . آنها در آن حال بودند كه ناگاه پيرى كه جامه بر تن داشت پديد آمد . پرسيد : چه پيش آمده گفتند : عمر گمراه شده ( جوانى كرده ) . گفت : زينهار مردى براى خود چنين برگزيده شما از او چه ميخواهيد ؟ آيا گمان مىكنيد كه زادگان عدى ( عشيره عمر ) يار خود را تسليم شما مىكنند آزاد كنيد اين مرد را . آن پيرمرد ( جامه پوش ) عاص بن وائل سهمى بود . عمر گفت چون اسلام آوردم بر در خانه ابو جهل ايستادم و حلقه را كوبيدم . او خارج شد و گفت : خوش آمدى ( مرحبا ) اى برادرزاده من ! چه باعث شده كه تو اينجا بيائى گفتم : من آمده‌ام كه به تو بگويم من مسلمان شده و بمحمد ايمان آورده تصديق مىكنم . گفت : ( عمر ) او در را سخت به روى من كوبيد و بست و گفت : بدا به تو و بدا به آنچه آوردى . درباره اسلام عمر چيزهاى ديگرى هم گفته‌اند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 97 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت