تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
سپس شوهر خواهر خود را سعيد بن زيد بر زمين افكند ، خواهر او برخاست و خواست مانع شود كه سر او را شكست چون چنين كرد خواهر و شوهر او ( ناگزير ) گفتند : آرى ما اسلام آورده‌ايم ، به خدا و پيغمبر خدا ايمان آورده‌ايم هر چه ميخواهى بكن . چون عمر جريان خون را از سر خواهر ديد پشيمان شد ، به او گفت : آن صحيفه را ( كه ميخوانديد ) به من بده تا به آنچه محمد آورده نظر كنم . گفت : ( خواهر ) ما از تو بر آن بيمناكيم . او ( عمر ) سوگند ياد كرد كه آن را برگرداند ( و آسيب نرساند ) گفت : ( خواهر او ) در حالى كه باسلام او ( عمر ) اميدوار شده بود : تو مشرك و پليد هستى و جز پاكان كسى نمىتواند آن را دريابد . او برخاست و غسل نمود . صحيفه را به او داد كه در آن ( سوره ) طه بود ، او آن را خواند و او مىخواند و مىنوشت ( سواد داشت ) چون برخى از آن را خواند گفت : چه نيكوست اين سخن و در خورد ستايش است . خناب ( كه پنهان بود ) شنيد و ( از خفاگاه ) خارج شد و گفت : اى عمر من به خدا سوگند اميدوارم كه خداوند ترا بقبول دعوت پيغمبر خود اختصاص داده ( مشرف نموده ) زيرا من ديروز از خود پيغمبر اين دعا را شنيدم كه مىفرمود : « خداوندا اسلام را با ( پيوستن ) عمر و ابو حكم بن هشام يارى كن . ترا به خدا اى عمر ( اللّه اللّه ) آنگاه عمر گفت : اى خباب مرا سوى پيغمبر رهنمائى كن كه من نزد او رفته مسلمان شوم . شمشير خود را برداشت و سوى پيغمبر رهسپار شد پيغمبر و ياران نشسته بودند كه عمر در را نواخت ، يكى از آنها برخاست كه از شكاف در ببيند كيست ( زيرا مخفى بودند ) . ( عمر را ) ديد كه شمشيردار است . پيغمبر را آگاه نمود . حمزه گفت : اجازه دهيد كه ( من سوى او بروم ) اگر خير خواه باشد همان خير را به او مىبخشيم و اگر قصد شر را دارد همان شر را در خور او مىسازيم و او با شمشير مىكشيم . پيغمبر اجازه ورود ( بعمر ) داد . چون داخل شد . پيغمبر گريبان ( ردا و عبا ) او را سخت گرفت و كشيد و فرمود چه باعث شده كه تو اينجا بيائى گمان نمىكنم