گفت : چنين است اى بلال به خدا كه حقا يگانه است سپس باميه مىگفت : به خدا سوگند اگر او را بدين وضع و حال بكشيد من او را مايه رحمت و دعا و وسيله رافت و بركت خواهم كرد چون ابو بكر او را بدان حال ديد باميه گفت : از خدا نميترسى كه با اين بيچاره چنين ميكنى ؟ او گفت تو او را منحرف و فاسد و دور نمودى . گفت ( ابو بكر ) من غلامى سياه دارم كه بر دين تست از اين چابكتر است . من او را با اين معاوضه مىكنم . گفت ( اميه ) قبول مىكنم . ابو بكر غلام خود را داد و بلال را گرفت و او را آزاد نمود او هم مهاجرت كرد و در تمام وقايع با پيغمبر بود .
يكى ديگر عمار بن ياسر ابو اليقظان عنسى كه از عشيره مراد است و عنس بنون مىباشد . او با پدر و مادر خود اسلام آوردند . اسلام او قديمى بود . هنگام اسلام پيغمبر در خانه ارقم بن ابى ارقم بود . او پس از چند تن مسلمان اسلام آورد . او و صهيب در يك روز ايمان آوردند . ياسر ( پدر عمار ) يار و ياور بنى مخزوم بود . آنها عمار و پدر و مادر او را بصحرا برده هنگامى كه گرما شدت ميكرد آنها را بر ريك داغ شكنجه ميدادند پيغمبر بر آنها گذشت و فرمود اى خانواده ياسر صبر كنيد كه بهشت وعدهگاه شماست ياسر از شدت شكنجه مرد همسر او سميه با ابو جهل درشتى كرد ابو جهل او را با حربه اى كه در دست داشت كشت حربه را بقلب او فرو برد . آن زن نخستين شهيد عالم اسلام بود شكنجه را بر عمار سختتر و فزونتر نمودند گاهى او را با حرارت ( آتش يا آفتاب ) آزار مىدادند و گاهى صخره سنگين بر سينه او مىنهادند و وقتى هم او را در آب فرو ميبردند و مىگفتند ترا آزار خواهيم كرد مگر آنكه محمد را دشنام دهى و لات و عزى ( دو بت ) را ستايش كنى او ناگزير شد و آنچه خواستند به زبان آورد . پس از آن با ديده گريان نزد پيغمبر رفت . پيغمبر از او پرسيد بدنبال خود چه دارى چه خبر آوردى گفت اى پيغمبر به خدا خبر بد آوردهام آنگاه هر چه گذشته بود حكايت نمود فرمود : قلب خود را چگونه مىبينى . گفت : ايمان و اطمينان دارد فرمود : اى عمار اگر باز چنين كنند تو هم باز چنين بگو
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 72
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٢