دشوار شد و هر دو گروه بستيز برخاستند . قريش بر كسانى كه از قبايل مختلفه اسلام آورده بودند سخت گرفت ، هر قبيله هر فردى كه از خود آنها مسلمان شده بود شكنجه داده از پيروى دين او باز مىداشتند ولى پيغمبر با حمايت عم خود ابو طالب ميان بنى هاشم آسوده ماند او ( ابو طالب ) بنى هاشم را بحمايت و دفاع از پيغمبر دعوت نمود و آنها اجابت و اطاعت نمودند . همه گرد او جمع شدند مگر ابو لهب . چون ابو طالب از جوانمردى آنها خشنود و خرسند گرديد . آنها را ستود و آغاز مدح و بيان فضل پيغمبر را نمود . هنگام احتضار ابو طالب باز قريش نزد او رفته گفتند :
تو بزرگ و پيشواى ما هستى ، انصاف بده و برادرزاده خود را از ناسزا گفتن بخدايان ما منع كن ما هم او را در پرستش خداى خود از او مىگذريم ابو طالب پيغمبر را نزد خود خواند و گفت : اينها بزرگان و پيشوايان قوم تو هستند . از تو ميخواهند كه از دشنام بخدايان آنها خوددارى كنى و ترا با خداى خود آزاد مىگذارند . پيغمبر فرمود : اى عم ! آيا بهتر نيست كه من آنها را براى كار بهتر دعوت كنم ؟ و آن گفتن يك كلمه است كه عموم عرب نسبت به آنها مطيع خواهند شد همچنين عجم ( ملل غير عرب ) گردن خواهند نهاد . ابو جهل گفت : آن كلمه چيست ؟ بروان پدرت سوگند اگر چنين باشد ما آن را و ده برابر آن را قبول خواهيم كرد . فرمود : آن اين است كه بگوييد :
جز خداوند خداى ديگرى نيست . آنها رميدند و پراكنده شدند و گفتند : چيز ديگرى بگو و از ما بخواه ، فرمود اگر آفتاب را بربائيد و در دستم بنهيد من چيز ديگرى جز اين از شما نميخواهم . آنها خشمناك شده از نزد او برخاستند و گفتند . ما به تو و خدائى كه به تو چنين فرمانى داده ناسزا و دشنام خواهيم داد . اين آيه در آن هنگام نازل شد :
آن گروه رفتند و گفتند . در يارى خدايان خود پايدارى كنيد تا آخر
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 69
مساهمون: ابن الأثير
ص٦٩