پيغمبر اكرم مىفرمايد : من هيچ كارى از كارهاى جاهليت ( قبل از اسلام ) را مرتكب نشده و عزم انجام آن را نكرده مگر دو كار كه خداوند هم مرا از آن دو منزه فرموده تا آنكه برسالت خود ( پيغمبرى ) كرامت بخشيد . يكى از آن دو كار شبى بود كه من بيك پسر چوپان كه با من همكارى مىكرد گفتم : تو گله مرا كه من شبان آن هستم نگاه دار تا من به شهر رفته مانند جوانان ديگر بشبنشينى تمتع كنم . او هم قبول كرد و من هم شبانه به شهر مكه رفتم در نخستين خانه كه مشاهده شد صداى ساز و آواز و طرب شنيدم . گفته شد : زفاف فلان و فلانه است . من هم براى سماع نشستم ولى خداوند پرده بر گوشم افكند و من بخواب فرو رفتم و بيدار نشدم مگر پس از اينكه گرمى آفتاب مرا از خواب بيدار كرد . از آنجا به محل چوپانى خود برگشته و شرح حال را براى او گفتم شبى ديگر بمانند آن اقدام كردم و به شهر مكه رفتم و باز به همان حال بودم و بعد از آن هيچ كار زشتى را در نظر نگرفتم .
ازدواج پيغمبر با خديجه
پيغمبر بسن بيست و پنج سالگى با خديجه دختر خويلد ازدواج نمود . سن خديجه در آن هنگام چهل سال بود ، علت اين ازدواج اين است كه خديجه دختر خويلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى يك زن بازرگان ، توانگر و صاحب جاه و شرف بود كه مردان را براى تجارت و سود يا بى اجير مىكرد يا براى آنها نصيبى از سود خود مقرر مىنمود قريش هم بازرگان بودند . چون امانت و شهرت خوب و مكارم اخلاق پيغمبر را شنيد نزد آن حضرت فرستاد كه با مال و كالاى وى بكشور شام سفر كند و