چون حسان از انشاد شعر فراغت يافت اقرع بن حابس گفت : اين مرد نيكبخت است و ( خدا به او داده است ) خطيب آنها ( پيروان پيغمبر ) بهتر از خطيب ما و شاعر آنها نغزگوتر از شاعر ماست . لحن و سخن و صوت آنها هم از صداهاى ما بهتر است .
آنگاه مسلمان شدند . پيغمبر هم به آنها جايزه داد و دربارهء آنها اين آيه نازل شد
« إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ »
كسانى كه از پس حجره و ديوار ترا بخوانند بيشتر آنها بىخرد هستند . ( حتات ) با حاء بىنقطه و دو تاء هر يك از آن دو دو بالا . نقطه دارد ( عيينه ) بضم عين بىنقطه و دو ياء كه هر يكى دو نقطه دارد زير و بعد از آن نون .
در همين سال نامه پادشاهان حمير ( ملوك الطوائف ) برسول اللّه رسيد كه آنها اسلام را قبول كردهاند . حامل نامه آنها حارث بن كلال بود . نعمان هم پادشاه ( امير - فرمانفرما ) رعين و همدان ( قبيله ) بود . زرعه ذو يزن مالك بن مره رهاوى را فرستاد و خبر بان حضرت داد كه آنها اسلام را قبول كردهاند ( ملوك الطوائف فوق الذكر ) پيغمبر هم به آنها تعاليم و وظايف اسلام را در يك نامه دستور داد كه حلال و حرام را آموخت و از حرام نهى فرمود .
در همين سال نمايندگان بهراء بر پيغمبر وارد شدند كه در منزل مقداد بن عمرو و مهمان او بودند . عدهء آنها سيزده مرد بود . در همين سال هيئتى از بنى بكاء وارد شدند و باز در همين سال نمايندگان بنى فزاره كه بيش از ده تن بودند رسيدند كه خارجة بن حصن ميان آنان بود در همين سال هيات نمايندگان ثعلبة بن منقذ وارد شدند و باز در همين سال نمايندگان سعد بن بكر وارد شدند رئيس آنها ضخام بن ثعلبه بود . او قواعد و قوانين اسلام ( شرايع ) را پرسيد و مسلمان شد . چون نزد قوم خود برگشت پيغمبر فرمود : اگر او راست گفته باشد ( در قبول اسلام ) حتما اهل بهشت خواهد بود . چون ميان قوم خود نشست نخستين سخن او اين بود . گفت : به دو - زشت باد لات و عزى ( دو بت بزرگ ) . به او گفتند : بپرهيز از برص و جذام دو مرض معروف كه با نفرين آن دو بت به تو ميرسد از ديوانگى هم بپرهيز گفت : واى بر شما آن دو بت