آن خوى را نپسنديده . اگر تو از اين گمراهى برگردى من افسوس نخواهم خورد و اگر تو بلغزى من نخواهم گفت چنين گمراهى و لغزشى دور از تو باد . ( برو و گمراه باش ) .
چون اين ( اشعار ) برسول رسيد بر او خشمگين شد و خون او را هدر نمود بجير هم اين خبر را ( هدر كردن خون او ) پس از مراجعت پيغمبر از طائف به او ( برادر ) رسانيد و گفت : بگريز بگريز ( نجات بخواه ) . نمىدانم آيا تو ميتوانى پنهان شوى يا نه ؟ بعد از آن هم به او نامه نوشت كه همين كه نامه من به تو برسد اسلام را قبول كن و نزد او ( حضرت او ) بيا زيرا او بعد از اسلام كسى را مجازات نميكند و خرده نمىگيرد . كعب هم مسلمان شد و رفت تا آنكه شتر خود را نزديك در مسجد بست . پيغمبر و ياران در آنجا ( مسجد ) بودند . كعب گويد : من او ( حضرت او ) را با صفاتى كه دانسته بودم شناختم . از ميان مردم گامى چند برداشتم و پيش رفته گفتم : الامان يا رسول اللّه اينجا پناهگاه كسى مىباشد كه به تو پناه مىبرد . فرمود : تو كيستى ؟ گفتم كعب بن زهير . فرمود كسى كه چنين گفته ؟ سپس رو بابو بكر نمود و پرسيد او چه گفته بود ؟ ابو بكر هم آن شعر را كه اول آن . پيغمبر را پيام دهيد انشاد كرد كعب گفت : چنان نگفته بودم بلكه چنين :
سقاك ابو بكر بكاس روية * فانهلك المأمون فها و علكا
يعنى ابو بكر جامى لبالب به تو داد ( و سيراب كرد ) . مأمون ( بجاى مأمور ) هم پياپى ترا سيراب كرده ( شراب نخست و شراب بعد . )
پيغمبر فرمود : به خدا مأمون است . انصار رو ترش كردند و سخت بر او گرفتند ( بر كعب كه ابو بكر را ستوده و مدح را بمهاجرين اختصاص داده نه بانصار ) ولى قريش نرم شده و اسلام او را پسنديدند و بسيار خرسند شدند . او قصيده خود