ما گرفته و بسته بودند . آنها تجمع كرده و آماده شده و منتظر فرصت بودند به خدا ناگاه كه ما سراشيب روانه مىشديم آنها يكباره مانند يك واحد بر ما تاختند .
مردم ( مسلمين ) همه منهزم شدند ، هيچ كس برنمىگشت كه پشت سر خود را ببيند . پيغمبر هم به طرف راست كنار كشيد . سپس فرمود : اى مردم بشتابيد سوى من كه من رسول اللّه هستم . من محمد بن عبد اللّه هستم .
سه بار اين كلمه را تكرار فرمود ، شترها هم بر يك ديگر تنه زده مىگريختند بعضى از مهاجرين و انصار با پيغمبر و خاندان او ( حضرت او ) مانده بودند . ابو بكر و عمر و على و عباس و فرزند او فضل و ابو سفيان بن حارث ( پسر عم جديد الاسلام پيغمبر ) و ربيعة بن حارث و ايمن بن ام ايمن و اسامه بن زيد از آنها بودند ( كه نزد پيغمبر مانده بودند ) مردى از هوازن بر شتر سوار و در دست پرچم سياه داشت پيشاپيش مردم ( دشمن ) حمله مىكرد بهر مردى كه مىرسيد او را با نيزه ميكشت چون مردم ( پيروان او ) باز مىماندند او پرچم را بلندتر مىكرد كه آنها ببينند و دنبال او بروند . آنها هم پيروى كرده هجوم مىكردند . على بر او حمله كرد و او را كشت .
چون مردم ( مسلمين ) گريختند بعضى از اهل مكه كه كينه داشتند سخنهائى گفتند ( ناروا ) ابو سفيان بن حرب گفت : اينها تا ساحل دريا خواهند گريخت و گريز انها را جز دريا چيز ديگرى مانع نمىشود ! او اين را مىگفت در حالى كه بتهاى كوچك در تير كش او نهفته بود ( براى پرستش همراه مىبردند ) . كلدة بن حنبلى كه برادر صفوان بن اميه از طرف مادر بود گفت : اكنون جادو باطل شده . صفوان گفت : خاموش باش ، خدا دهان ترا خرد كند به خدا اگر يكى از قريش بر من رياست كند بهتر از اينست كه يكى از هوازن بر من برترى يابد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 314
مساهمون: ابن الأثير
ص٣١٤