( خواجه عرب ) عرب محسوب شود ( مقصود شفاعت حسن نزد پيغمبر و پناه بردن ابو سفيان به او ) گفت : ( فاطمه ) هنوز فرزندم به حدى نرسيده كه ميان مردم پناهى بدهد . از اين گذشته كسى در قبال پيغمبر نمىتواند پناه بدهد . سپس رو بعلى برد و گفت : ( ابو سفيان ) كار بسى دشوار شده . تو مرا پند ده ) رهنمائى كن رأى بده ) : گفت ( على ) تو پيشوا ( سيد خواجه ) كنانه ( قبايل قريش ) هستى برخيز و خود به ديگران پناه بده ( احترام خويش را نگاه دار ) و بسرزمين خود برگرد او برخاست و به مسجد رفت و گفت : اى مردم : من بمردم پناه مىدهم ( حمايت ) ميكنم ( چنان كه كرد ) سپس بر شتر خود سوار شد و به مكه برگشت و بقوم خود خبر مشورت على و نصيحت و راى او را داد آنها گفتند : به خدا او بر ( درد ) تو افزود كه ترا مسخره و رسوا نمود . بعد از آن پيغمبر رخت سفر بست و فرمان بسيج داد كه مردم ( مسلمين ) سوى مكه روانه شوند . اين دعا را هم خواند : خداوندا : جواسيس و طلايع و خبر گزاران را كور كن تا بقريش خبر هجوم ما را نرسانند و ما بتوانيم بطور ناگهانى بلاد آنها را بگيريم ( آنها را در بلاد خود دچار كنيم ) . حاطب بن ابى بلتعه بقريش نامه نگاشت كه خبر حمله پيغمبر را بدهد . آن نامه را بزنى از مزينه ( طايفه ) داد كه آن را به آنها برساند . نام آن زن كنود بود . گفته شده . او نامه را بساره كنيز بنى مطلب داد كه او به آنها ( قريش ) خبر بدهد . پيغمبر على و زبير را بدنبال او روانه كرد آنها در حليفه ( محل ) به او رسيدند و نامه را از او گرفتند و او را نزد پيغمبر آوردند . پيغمبر حاطب را احضار نمود و فرمود . چه باعث شده كه تو چنين كارى كنى ؟ گفت : به خدا من ايمان دارم به خدا و پيغمبر خدا ولى من ميان آنها ( قريش زن و فرزند دارم و عشيره و قوم و مدافع و حامى ندارم خواستم با اين نامه نزد آنها تقرب جويم ( كه زن و فرزندم را نيازارند ) . عمر گفت : يا رسول الله بگذار من گردن او را بزنم . زيرا او خيانت و نفاق كرده . پيغمبر فرمود : اى عمر تو چه ميدانى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 286
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٦