گفت : او يك نر تواناست كه هرگز بينى او خوارى نديده است ( كنايه از اينكه نر قوى و متمرد را براى آرام كردنش ريسمان ببينى او مىبندند كه بتوانند مهارش كنند و پيغمبر آن فحل شريف است كه هرگز كسى قادر بر رد اراده او نخواهد بود كه دختر ابو سفيان رئيس قريش و دشمن اسلام را بر رغم او بزنى اختيار كرد ) .
اما كسرى ( خسرو ) كه نامه پيغمبر را از حذاقة گرفت و پاره كرد . پيغمبر فرمود : ( نفرين كرد . بدين سبب ايران را نفرين كرده ميخوانند ) خداوند ملك او را پاره كند . آن نامه چنين بود :
بسم اللّه الرحمن الرحيم . از محمد رسول اللّه بكسرى بزرگ پارسيان . درود بر پيروان حق ( هدى - هدايت رهنمائى ) كه به خداوند و پيغمبر او ايمان نمايند بگويند : اشهد ان لا إله الا اللّه و محمد بنده و رسول خداست من ترا بدعوت خداوند ميخوانم . من پيغمبر خدا براى تمام مردم هستم . كه بزندگان اخطار و انذار كنم كه اين پيام حق بر كافرين حجت باشد . مسلمان شو كه بسلامت تمتع كنى و اگر رو برگردانى گناه مجوس ( مغها ) بر تو خواهد بود . چون او نامه را خواند پاره كرد و گفت : به من چنين چيزى نوشته مىشود آن هم از بنده خودم سپس بباذان كه در يمن ( امير ايرانى ) بود نوشت : دو مرد چابك بحجاز بفرست كه او را گرفته نزد من آرند . باذان هم بابويه كه دبير او بود با مرد پارسى ديگرى بنام خرخسره نزد پيغمبر فرستاد و نامه هم نوشت كه او ( حضرت او ) با آن دو تن نزد خسرو برود در ضمن بدبير خود گفت : اخبار و احوال پيغمبر را پيش از مبادرت به اين كار تحقيق كند و به او گزارش دهد . قريش از اين اقدام بسيار خرسند شدند و گفتند . مژده كه خسرو شاهنشاه او را قصد كرده كه او ما را آسوده خواهد كرد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 249
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٤٩