محل را بر آنها بست و خود از صفه بالا رو نمود و بر خود انديشيد به آنها گفت اين نامه از اين مرد ( پيغمبر ص ) به من رسيده كه مرا بكيش خويش دعوت نموده .
به خدا سوگند او همان پيغمبر است كه ما نام او را در كتاب خود خواندهايم . پس بيائيد از او متابعت و پيروى و تصديق كنيم . دنيا و آخرت ما برستگارى خواهد پيوست .
آنها ( از آن گفته ) يكباره مانند يك تن خروشيدند و سوى درهاى بسته شتاب كردند كه خارج شوند . گفت ( قصير ) آنها را برگردانيد بر خود هم ترسيد .
سپس گفت : من هر چه بشما گفتم براى آزمايش شما بوده تا بدانم سرسختى و پايدارى شما در دين خود تا چه اندازه است ، اينك من از شما خوشنود و خرسندم .
آنها هم براى او ( تعظيم او ) سجده كردند . او رفت و بدحيه ( نماينده پيغمبر ) گفت : من ميدانم كه صاحب تو پيغمبر مبعوث است ولى من از روم ( ملت روم ) بر خود ميترسم و اگر چنين نمىبود از او پيروى مىكردم . نزد ضغاطر اسقف اعظم روم برو و اين موضوع را شرح بده و ببين چه خواهد گفت . دحيه هم رفت و به او خبر داد كه پيغمبر بعثت شده . ضغاطر ( اسقف ) نيز گفت : به خدا صاحب تو ( پيغمبر ) نبى مرسل است و ما صفات او را در كتاب خود ديدهايم سپس عصاى خود را برداشت و نزد روم ( مردم روم ) كه در كليسيا جمع شده بودند رفت و گفت : اى ملت روم ، نامه از احمد رسيده كه ما را به خداپرستى دعوت كرده و من مىگويم : اشهد ان لا إله الا اللّه و محمد بنده و رسول خداست .
گفت : ( دحيه ) آنها بر او ( اسقف اعظم ) شوريدند و او را كشتند .
دحيه نزد هرقل برگشت و واقعه را گزارش داد . او ( هرقل ) گفت من گفته بودم كه ما بر خود از آنها ميترسيم . سپس قيصر بملت روم گفت : بيائيد جزيه بدهيد آنها قبول نكردند گفت بگذاريد سوريه را كه سرزمين شام باشد به او بدهيم و با
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 246
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٤٦