آن دو مرد پارسى بر پيغمبر وارد شدند . آنها ريش را تراشيده و سبيلها را آزاد گذاشته بودند . او ( حضرت او ) از نگاه به روى آن دو كه ريش را تراشيده بودند اكراه داشت . گفت : ( پيغمبر پرسيد ) چه كسى بشما چنين دستورى داده ؟ ( تراشيدن ريش ) پاسخ دادند :
خداوند ما ( پادشاه ما ) مقصود آن دو خسرو بود . فرمود ولى خداى من به من امر كرده كه سبيل را كوتاه كنم و ريش را آزاد بگذارم . آن دو مرد پيغمبر را از قصد خود آگاه كردند و گفتند : اگر چنين كنى ( تسليم شوى همراه ما بيائى ) باذان درباره تو بخسرو مىنويسد ( شفاعت مىكند ) و اگر خوددارى كنى تو و قوم ترا هلاك خواهد كرد پيغمبر بهر دو فرمود برگرديد و فردا بيائيد ( به منزل خود امروز برگرديد ) . براى پيغمبر از آسمان خبر ( وحى ) آمد كه خداوند شيرويه فرزند خسرو ( پرويز ) را بر پدر مسلط كرد و او پدر را در فلان شب و فلان ماه كشت . پيغمبر ان دو نماينده را نزد خود خواند و به آنها خبر قتل خسرو را داد و فرمود بگوييد به او ( باذان ) سلطه و نيروى من بكشور كسرى خواهد رسيد و به جائى منتهى خواهد شد كه پاى شتر و سم اسب در آن راه نداشته باشد و به آنها امر كرد كه بباذان بگويند اسلام را قبول كن اگر قبول كرد من بفرمانروائى تو بر كشورى كه در دست دارى ابقا و ترا بر قوم خود شاه مىكنم . سپس به خرخسره يك كمربند زر و سيم كه بعضى از پادشاهان تقديم كرده بود اهدا فرمود . آن دو نماينده از آنجا خارج شده بر باذان قدوم نمودند و به او جريان را اطلاع دادند .
گفت : به خدا اين سخن پادشاهان ( و زبردستان ) نيست من او را جز يك پيغمبر شخص ديگر نمىدانم . اگر آنچه را گفته ( قتل خسرو را خبر داده ) درست باشد كه نبى مرسل است و اگر نه كه ما تصميم خود را درباره او به كار خواهيم برد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 250
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥٠