« چنين است » . پدر فرزند خود را گرفت كه دوباره تسليم قريش كند . ابو جندل « كه مسلمان شده بود » فرياد زد اى گروه مسلمين ! مرا تسليم ميكنيد كه گمراهم نموده از دين خود باز دارند ؟ اين واقعه بر هيجان و فتنه مردم افزود . پيغمبر به او ( ابو جندل ) فرمود اين را ( سختى و گرفتارى ) در راه خدا محسوب بدار كه خداوند براى تو و ناتوانان فرج و نجاتى خواهد داشت زيرا ما با اين قوم عهد بستيم و خيانت نمىكنيم . گفت ( راوى ) عمر بن خطاب جست و با ابو جندل خراميد و گفت : صبر كن و اين كار را در راه خدا محسوب نما . آنها كافر هستند ، خون هر يك از آنها به اندازه خون يك سك بى بها است سپس قبضه شمشير را به او نزديك كرد باميد اينكه او شمشير را كشيده پدر خود را با آن ( شمشير عمر ) بكشد . گفت ( راوى ) او دريغ داشت و بخل كرد كار هم انجام يافت . جماعتى هم در آن عهد شهادت دادند كه ابو بكر و عمر و عبد الرحمن بن عوف و غيرهم بودند همچنين گروهى از مشركين گواه شدند چون پيغمبر از آن كار آسوده شد فرمود برخيزيد و قربان كنيد ، موى سرها را بتراشيد ، هيچ كس برنخاست ( از فرط خشم و بدبينى ) . اين فرمان را تكرار فرمود و باز كسى برنخاست . او نزد ام سلمه رفته وضع را بيان فرمود . ام سلمه گفت يا رسول اللّه برخيز و خود به تنهائى قربان كن ( شتر بكش - نحر كن ) و سر خود را بتراش و با هيچ كس سخن مگو چون مردم آن اقدام را ديدند برخاستند و قربان كردند و سر تراشيدند و از شدت ازدحام نزديك بود يك ديگر را هلاك كنند . آنگاه براى اسلام يك نحو فتح و ظفرى پيش آمد كه هرگز قبل از آن ديده نشده بود زيرا مردم در امان و از هر حيث آسوده شدند و در مدت دو سال بعد از آن واقعه كسانى كه داخل دين اسلام شدند بيشتر از تمام مدت بودند چون پيغمبر بمدينه مراجعت فرمود . ابو بصير عتبة بن اسيد ابن جاريه ثقفى كه مسلمان شده بود نزد پيغمبر آمد و او در مكه باز داشت شده بود . از هر بن عبد عوف و اخنس بن شريق نامه در
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 236
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٣٦