تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
بر اشتران جوان سوار شده ، پوست پلنگ پوشيده بجنگ تو آمده‌اند . با خدا عهد كرده كه نگذارند تو با زور و غلبه داخل شوى . به خدا سوگند من چنين مىبينم كه فردا اينها ( اوباش ) از تو پراكنده شده ( ترا تنها گذاشته ) مىگريزند . ابو بكر گفت : بدترين عضو لات را ( عبارت زشت ) بگز ( كنايه معروف است كه نام مادران ذكر مىشود و در اينجا لات ذكر شده كه مؤنث مىباشد ) . آيا ما پراكنده ميشويم و او را تنها مىگذاريم ؟ پرسيد : اين كيست اى محمد ( كه به من چنين پرخاش مىكند ) پيغمبر فرمود . اين فرزند ابو قحافه است . گفت : ( عروه ) به خدا اگر تو نسبت به من حقى نداشتى كيفر ترا ( در اين سخن ) مىدادم سپس ريش پيغمبر را ببازى با دست گرفت و شروع بمذاكره نمود . مغيرة بن شعبه ( مشهور ) كه بر سر پيغمبر ( براى حراست ) ايستاده بود با آهن ( سلاح آهنين ) بر دست او زد و گفت : زنهار - ( با ادب باش - جسارت مكن ) دست خود را بكش و گر نه از تو جدا خواهد شد . عروة گفت اين كيست ؟ پيغمبر فرمود : اين برادرزاده تو مغيره است ( از طايفه ثقيف ) گفت . اين چه خيانتى است ؟ من ننگ ترا تا ديروز پاك مىكردم . مغيره سيزده تن از بنى مالك كشته و گريخته بود . دو طايفه بنى مالك خويشان مقتولين و احلاف طايفه مغيره بجنگ و ستيز شوريدند كه عروة خونبهاى سيزده تن را پرداخت و ما بين آنها صلح داد . سخن ما بين آن دو بدرازا كشيد ( ميان پيغمبر و عروه ) پيغمبر هر چه ببديل فرموده بود تكرار نمود . عروه گفت . اى محمد اگر تو ريشه قوم خود را بركنى آيا تاكنون شنيدى كه يكى از عرب بيخ خويشان خود را كنده باشد ؟ آنگاه بياران پيغمبر نگاه كرد و توجه نمود ( كه وضع آنان را بشناسد ) . به خدا هر گاه پيغمبر آب دهان مىانداخت در گرفتن آن ( و تبرك بدان ) مسابقه كرده بر تن و روى خود ميماليدند اگر امر مىداد باطاعت مبادرت مىكردند و اگر وضو مىگرفت بر گرفتن آب وضوى او كشمكش و جنگ مىكردند . هرگز به روى او خيره نمىشدند ( براى تعظيم و احترام )