كه ملك حسان بن ثابت ( شاعر شهير ) بود با جماعتى از نسوان پناه برده بود او ( حسان ) جبان و سست نهاد بود گفت ( صفيه ) يكى از يهود ما را قصد نمود . بحسان گفتم اين مرد يهودى در پيرامون ما طواف مىكند و قصد سوء دارد كه رخنه قلعه را يافته بدشمن خبر دهد و او را رهنمائى كند . برخيز و او را بكش . گفت ( حسان ) به خدا من مرد نبرد او نيستم . او ( صفيه ) دو گرز برداشت و در مبارزه او را كشت سپس بحسان گفت : اكنون برو سلب ( اسلحه و زره و رختش ) او را بگير زيرا زن بودن من و مرد بودن او مانع اين كار است . ( حسان ) گفت : به خدا من بسلب او نيازى ندارم .
نعيم بن مسعود اشجعى ( در جنگ خندق ) نزد پيغمبر رفت و گفت : يا رسول الله من مسلمان شدهام ولى قوم من از اسلام من آگاه نيستند . بفرما تا هر چه بخواهى انجام دهم . پيغمبر فرمود تو يك مرد فرد هستى تا بتوانى دشمن را از جنگ ما باز بدار زير نبرد خدعه و فريب لازم دارد . او از آنجا برگشت و نزد بنى قريظه ( يهود ) رفت كه در جاهليت نديم آنها بود . به آنها گفت شما اندازهء محبت و دوستى مرا مىدانيد . گفتند تو نزد ما موثق و محترم هستى . گفت : شما با قريش و غطفان بر جنگ محمد همكارى مىكنيد آنها مانند شما نيستند ، زيرا شما در شهر و محل خود داراى اموال و زن و فرزند مىباشيد و نمىتوانيد منتقل شويد و همه چيز را بگذاريد قريش و غطفان اگر فرصتى يابند غنيمتى مىربايند و اگر نه بسرزمين خود برمىگردند و شما را در اينجا تسليم محمد مىكنند و شما اگر تنها مانديد قادر بر ستيز با محمد نخواهيد بود . بهتر اين است كه در جنگ شركت نكنيد مگر اينكه گروگانى از آنها بگيريد كه چند تن از اشراف قوم نزد شما گرو باشند تا مطمئن بشويد آنگاه با محمد نبرد كنيد . آنها ( يهود ) گفتند نصيحتى بجا كردى . او ( تازه مسلمان ) از آنجا نزد قريش رفت و بابى سفيان گفت .
شما بر دوستى من و دورى جستن از محمد آگاهيد . بدانيد كه قريظه ( يهود ) از يارى شما پشيمان شده و بمحمد خبر دادهاند كه اگر ما از قريش جمعى از اشراف را بگرو
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 207
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٧