قافله عبد القيس را ديد بانها گفت ؟ پيام مرا بمحمد برسانيد و من در عوض آن شترهاى شما را مويز بار مىكنم و در عكاظ ( بازار فصل ) بشما تقديم خواهم كرد . آنها قبول كردند . گفت : به او خبر بدهيد كه ما تصميم گرفتهايم كه ريشه شما را بركنيم . آنها بحمراء اسد « محل اقامت پيغمبر » رسيدند و پيغام را رساندند . پيغمبر صلّى اللّه عليه و سلم فرمود : حسبنا اللّه و نعم الوكيل . به خدا پناه مىبريم كه او بهترين ياوران است .
آنگاه سوى مدينه مراجعت فرمود : ميان راه معاويه بن مغيره بن ابى العاص و ابو عزه عمرو بن عبيد اللّه جمحى كه از لشكر مشركين بازمانده بودند هنگام خروج لشكر كفار در حمراء اسد بخواب فرو رفته بودند ديدند و گرفتار نمودند ابو عزه در جنگ بدر اسير شده بود و پيغمبر او را آزاد نمود بدون اينكه از او فدا ( بهاى آزادى ) بگيرد زيرا ادعاى تنگدستى و فزونى عيال كرده بود . پيغمبر از او تعهد گرفته بود كه ديگر با مسلمين ستيز نكند ولى او ( نقض عهد ) كرده در جنگ احد شركت نمود و كفار را بر مسلمين تحريض و تشجيع مىكرد چون او را نزد رسول خدا آوردند پيغمبر فرمود مؤمن هرگز از يك غار دو بار گزيده نميشود فرمان قتل او را داد كه كشته شد . اما معاوية بن مغيره بن ابى عاص بن اميه كه راه را گم كرده بود خود را به خانه عثمان بن عفان رسانيده پناه برد ( پسر عم او بود ) . او در جنگ احد بينى حمزه را بريده و هتك حرمت نموده بود . عثمان به او گفت ، تو در اين پناه خود را هلاك كردى و مرا هم كشتى . او گفت . تو نسبت به آنها نزديكترين خويش من هستى و من به تو پناهنده شدم عثمان او را در خانه سپرد و خود نزد پيغمبر رفت تا شفاعت او را كند . در آن هنگام شنيد كه پيغمبر فرمود معاويه در مدينه پنهان شده او را پيدا كنيد . او را پيدا كردند و از خانه عثمان بيرون آورده نزد پيغمبر روانه شدند . عثمان گفت . بخداوندى كه ترا برسالت بعثت كرده من در اينجا نيامدهام مگر امان براى او بگيرم او را به من ببخش پيغمبر او را بعثمان بخشيد به شرط اينكه بيش از سه روز
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 184
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٤