خبيب را بنى حارث بن عامر بن نوفل خريدند . اين خبيب كسى بود كه حارث را كشته بود بازماندگان مقتول او را خريده كه قصاص كنند هنگامى كه خبيب نزد دختران حارث بود تيغى را كه براى قتل او تيز مىكردند بدست آورد ناگاه طفلى از آن خانواده سوى او رفت و بر ران او نشست در حالى كه تيغ در دست اسير بود ، مادر آن كودك فرياد و استغاثه نمود از اين بيم داشت كه خبيب او را بكشد خبيب گفت : مىترسى من او را بكشم ؟ ما هرگز خيانت و غدر نمىكنيم ، غدر و خيانت دور از شان ماست . آن زن مىگفت . هرگز من گرفتارى بهتر از خبيب نديدهام . هنگامى كه ميخواستند او را بكشند يك خوشه انگور در دست داشت ، از آن مىخورد و از مرگ باك نداشت . مىخورد و ميگفت : اين روزى خداست كه خبيب از آن بهرهمند مىشود . چون او را از حرم براى قصاص خارج نمودند گفت . مرا برگردانيد كه دو ركعت نماز بخوانم ، آنها او را در اداى نماز آزاد گذاشتند . او نماز خواند و اين سنت شد براى كسانى كه تسليم مرگ اجبارى ميشوند خبيب گفت . اگر بيم اين نمىرفت كه بگويند از مرگ ترسيد كه نماز را طول داده من بر اين دو ركعت مىافزودم ، سپس اشعارى خواند كه اين دو بيت از آنها حفظ شده .
و لست ابالى حين اقتل مسلما * على اى شق كان فى الله مصرعى
و ذالك فى ذات الا له و ان يشأ * يبارك على اوصال شلو ممزع
يعنى اگر . مسلمان باشم ( و در حال اسلام ) كشته شوم باكى ندارم كه چگونه و بچه نحو قتلگاه من خواهد بود آن هم در راه خدا اين نحو قتل براى ذات خدا ( و رضاى خدا ) است كه درود و رحمت ( خير و بركت