تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قاموس قرآن ( فارسي ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
تو از روى تجاوز غالب نشوند . تا بر شهر محترم وارد نشوند آنگاه هر چه خواهى بفرما . آنگاه مقدمات قشون ابرهه قسمتى از چهارپايان قريش را بغنيمت گرفتند كه دويست شتر از عبد المطلب در آن بود آن بزرگوار براى استرداد شتران بقشون ابرهه آمد ، دربان بابرهه گفت : اى پادشاه ، بزرگ و آقاى قريش پيش تو ميايد او كسى است كه انسانها را در قبيله و وحوش را در كوهها اطعام مىكند . ابرهه گفت : مأذون است بيايد ، عبد المطلب عليه السّلام مردى تنومند و خوش سيما بود ابرهه چون او را ديد بزرگتر از آن ديد كه پائينتر بنشاند و نيز خوش نداشت كه با خودش در سرير بنشيند لذا از تخت پائين آمد با او بر زمين نشست گفت : حاجتت چيست ؟ فرمود : دويست شتر كه پيشاهنگان سپاه تو بغنيمت گرفته‌اند . گفت : تو را ديدم باعجابم آوردى و چون سخن گفتى از مقامت در نظر من كاسته شد . فرمود : چرا اى پادشاه ؟ گفت : آمده‌ام خانه ايرا كه موجب عزّت و آبرو و فضيلت شماست و دينى كه به آن عبادت ميكنيد ويران و پايمال كنم ، تو با من دربارهء شترانت سخن ميگوئى و دربارهء منصرف شدن از تخريب بيت سخن بميان نياوردى ؟ ! عبد المطلب فرمود : پادشاها من صاحب شترانم و در خصوص مال خود با تو صحبت ميكنم اين خانه پروردگارى دارد كه اگر بخواهد آن را حمايت مىكند به من مربوط نيست . ابرهه از اين سخن ترسيده دستور داد شتران آن جناب را پس بدهند . . . لشكريان تصميم بتخريب بيت اللَّه گرفتند آنشب تيرهاى شهاب بسيار در هوا مشاهده شد گوئى شب با آنها سخن ميگفت ، احساس كردند كه شب آبستن عذابى است . . . هنگام طلوع آفتاب پرندگانى در هوا مشاهده شدند كه هر پرنده يك سنگريزه در منقار و دو تا در پاهايش