جنگاور اوست . »
حارث باور نكرد و گفت :
« پسر جان ، آيا از مرگ مىترسى ؟ . . . كسى كه به جنگ ما آمده ، بزرگمردى است و اهل فريب و نيرنگ نيست . »
پسر ناچار به ميدان برگشت و به جنگ پرداخت و درين جنگ كشته شد و حريف او سرش را از تن جدا كرد و پيش منذر انداخت و دوباره به ميدان بازگشت .
حارث كه چنين ديد ، پسر ديگر خود را فرستاد تا با او بجنگد و خون برادر خويش را بخواهد او نيز به ميدان شتافت و همين كه هم نبرد خود را نگريست ، به نزد پدر برگشت و گفت :
« اى پدر ، به خدا سوگند كه اين مرد پسر منذر نيست و يكى از بندگان اوست . »
باز پدرش گفت :
« پسر جان ، آخر چرا بايد اين بزرگمرد به فريبكارى پردازد ؟ » پسرش ناچار برگشت و با پهلوانى كه منذر فرستاده بود جنگيد و به دست وى كشته شد .
شمر بن عمرو حنفى ، كه مادرش غسانى بود ، در لشكر منذر به سر مىبرد و ديگر تاب نياورد و به منذر گفت :
« اى پادشاه ، نيرنگبازى و فريبكارى روش شاهان و جوانمردان نيست ، تو تاكنون دو بار پسر عم خود را فريب دادهاى . »
منذر به شنيدن اين سخن خشمگين شد و دستور داد تا او را بيرون كنند .
او نيز به لشكر حارث پيوست و حارث را از آن راز آگاه ساخت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 8
مساهمون: ابن الأثير
ص٨