ذات الخيار فرود آمد .
از آن جا براى حارث الاعرج بن جبلة بن حارث بن ثعلبة بن جفنة بن عمرو مزيقياء بن عامر الغسانى ، پادشاه تازيان در شام ، پيام فرستاد كه :
« يا براى من سربها بفرست تا با لشگريان خويش ازين جا بر گردم يا آمادهء كارزار باش ! » حارث در پاسخ وى گفت :
« به ما مهلت بده تا ببينيم كه چه كار بايد بكنيم . »
بعد در طى مهلتى كه يافته بود لشكريان خويش را گرد آورد و كسى را به نزد منذر فرستاد تا به وى بگويد :
« ما دو بزرگمرد هستيم و نبايد سربازان خود را بيهوده نابود كنيم . ولى براى احراز پيروزى يكى از پسران من به ميدان مىآيد و با يكى از پسران تو نبرد تن به تن مىكند . از اين دو تن هر كس كه كشته شد ، برادرش جايش را مىگيرد و جنگ را ادامه مىدهد .
وقتى پسران من و تو همه كشته شدند ، من و تو در ميدان كار زار با هم روبرو مىشويم و دست و پنجه نرم مىكنيم . هر كس كه ديگرى را كشت ، او رنگ پادشاهى او را به دست خواهد آورد . »
بر اين قرار پيمان بستند و منذر به مردى از ياران دلاور خويش اشاره كرد كه پيش رود و ميان دو صف بايستد و وانمود كند كه پسر منذر است .
همين كه او به ميدان رفت ، حارث پسر خود ، ابو كرب ، را به جنگ وى فرستاد .
ابو كرب همين كه حريف خود را ديد پيش پدر خود برگشت و به دو گفت :
« اى پدر ، اين مرد پسر منذر نيست و بندهء او يا يكى از ياران
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 7
مساهمون: ابن الأثير
ص٧