خويش براى سلمه برد .
( درين جا ياد آورى مىشود كه سلمه و شرحبيل - چنان كه در آغاز اين مقال گفتيم - با هم برادر بودند . )
وقتى سر شرحبيل را در پيش سلمه انداختند ، سلمه به دو گفت :
« اگر من شرحبيل را افكنده بودم ، با وى نرمتر از اين رفتار مىكردم . »
درين هنگام نشانهء پشيمانى و بيتابى در چهرهء سلمه نمودار گرديد .
ابو حنش خطر را حس كرد و گريخت .
سلمه درين باره گفت :
الا ابلغ أبا حنش رسولا * فما لك لا تجىء الى الثواب
لتعلم ان خير الناس طرا * قتيل بين احجار الكلاب
تداعت حوله جشم بن بكر * و اسلمه جواسيس الرباب
ابو حنش در پاسخ وى گفت :
احاذر ان اجيئك ثم تحبو * حباء ابيك يوم صنيبعات
و كانت غدرة شنعاء تهفو * تقلدها ابوك الى الممات
دربارهء « يوم صنيبعات » كه در شعر ابو حنش آمده بايد توضيح داد كه سبب جنگ روز صنيبعات اين بود كه حارث يكى از پسران خويش را به قبائل تميم و بكر سپرده بود . تا شير دهند و بپرورانند .
تصادفا مارى اين كودك را گزيد و او را كشت .
حارث از غفلت آنان به خشم آمد و پنجاه تن از تميم و پنجاه تن از بكر را گرفت و كشت .
پس از كشته شدن شرحبيل ، فرزندان زيد مناة بن تميم خانوادهء خود را از گزند سربازان حفظ كردند تا آنان را به خويشاوندان و پناهگاههاى خود رساندند .