را در يك شكاف بن بست كوه فرا خوانده و به آن دو مىگويد :
« اى پسران من ، قوم خود را زنده بگذاريد و گرنه اين روز روز نابودى شما خواهد بود زيرا اگر اينان عموهاى شما هستند آنان نيز دائىهاى مىباشند . »
اين را كه شنيدم به دو گفتم :
« مثل اين كه از جنگ با دائىهاى خود اكراه دارى . »
ناگهان چشمانش از خشم سرخ شد و به سوى من برگشت تا وقتى كه چشم خود را پائين انداختم و به زين اسب كه در زيرش بود نگريستم و ترسيدم كه به من حمله كند . از اين رو تازيانهاى بر اسب خود زدم و از او دور شدم .
او با نگاه خود چنان مرا تعقيب مىكرد كه از دو پسر خود غافل ماند و آن دو نيز فرصت را غنيمت شمردند و مانند دو عقاب از آن جا بيرون جستند .
در اين روز ، قيس بن عازب بر بحير بن زيد الخيل بن حارثة بن لام حمله برد و زخمى بر سر او زد كه او به گردن اسب خود افتاد و گردنش را گرفت و گريخت .
در پى اين پيشامد ، قبيلهء جديله شكست خورد و گروهى انبوه از آنان كشته شدند .
زيد الخيل درين باره گفته است :
تجىء بنى لأم جياد كانها * عصائب طير يوم طل و حاصب
فان تنج منها لا يزل بك شامة * اناء حيا بين الشجا و الترائب
و فر ابن لأم و اتقانا بظهره * يردعه بالرمح قيس بن عازب
و جاءت بنو معن كأن سيوفهم * مصابيح من سقف فليس بآئب