وقتى مدتى گذشت و ديدند كه همه به درون دژ مىروند و هيچ كس از آن بيرون نمىآيد ، كسانى را فرستادند تا از آنچه مىگذرد خبرى به دست آورند .
در نتيجه ، مردى از بنى عبس نيروى خود را به كار برد و زنجير دروازهء دژ را گسست و در را گشود و چند تن از كسانى را كه پشت در بودند بيرون آورد .
مكعبر دستور داد كه دوباره در را ببندند و هر كس را كه در درون دژ بود بكشند . ولى هوذه چون مسيحى بود و آن روز هم روز عيد فصح بود . از مكعبر درخواست كرد كه يكصد تن از آنان را به وى ببخشد .
مكعبر نيز آنان را جامه پوشاند و آزاد كرد .
اعشى قصيدهاى گفته است كه در طى آن هوذه را چنين مىستايد :
بهم يقرب يوم الفصح ضاحية * يرجو الإله بما اسدى و ما صنعا
پس از آن ، روز مشقر مثل گرديد و آن را ، به سبب اصفاق دروازه ، روز صفقه ناميدند زيرا اصفاق به معنى بستن در است .
روز صفقه هنگامى پيش آمد كه محمد بن عبد الله ( ص ) به پيغمبرى مبعوث شده بود و در مكه بسر مىبرد و هنوز به مدينه مهاجرت نفرموده بود .
اما روز كلاب دوم داستانش از اين قرار است كه مردى از بنى قيس بن ثعلبه به سرزمين نجران پاى نهاد و بر قبيلهء بنى حارث بن كعب وارد شد كه دائىهاى وى بودند .
مردم اين قبيله از او پرسيدند كه چه خبرهائى دارد .
او براى ايشان حكايت كرد كه دروازهء مشقر بر روى بنى تميم بسته شد و جنگجويان تميم همه از دم شمشير گذشتند و اكنون