« هر چه بخواهى ، از مرد عرب و شمشير عرب ، بعد هم پاى مرا به پاى خود ببند - يا دامن مرا به دامن خود بدوز - تا همه با هم يا بميريم يا به پيروزى رسيم . »
و هرز گفت :
« درست مىگوئى . »
بنا بر اين سيف از قوم خود به هر اندازه كه مىتوانست ، مردانى را گرد آورد و نخستين كسانى كه به وى پيوستند ، از كنده بودند .
مسروق بن ابرهه نيز از هجوم آنان آگاهى يافت و لشكر خود را بسيج كرد .
وهرز ياران خويش را آمادهء پيكار ساخت و دستور داد كه در تير اندازى حد اعلاى نيروى خويش را به كار برند .
به آنان گفت :
« همين كه فرمان تير اندازى دادم ، همه با هم دشمن را تير باران كنيد . »
مسروق با سپاهى پيش آمد كه از شدت انبوهى دو طرف آن ديده نمىشد . خود او نيز سوار بر پيلى بود و افسرى بر سر داشت و ياقوت سرخى به اندازهء يك تخم مرغ در ميان دو چشم بر روى پيشانى وى مىدرخشيد و چنان مغرور بود كه جز پيروزى چيز ديگرى نمىديد .
ولى وهرز ، به سبب سالخوردگى ، چشمش درست نمىديد .
اين بود كه به سپاهيان خود گفت :
« سردار قشون دشمن را به من نشان دهيد . »
گفتند :
« فرمانروا و فرمانده ايشان همان كسى است كه سوار بر فيل است . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 93
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٣