« تو كيستى و ميراثى كه پدرت براى تو نهاده ، چيست ؟ » پاسخ داد :
« من پسر همان سردار يمنى هستم كه تو او را وعدهء يارى دادى و او در انتظار اين وعده آنقدر به درگاه تو ماند تا جان سپرد . وعدهاى كه به پدر من دادى ، ميراثى است كه ازو به من مىرسد و حق من است و بايد آن را انجام دهى . »
خسرو انوشيروان بر حال او دلش بسوخت و گفت :
« آخر سرزمين شما از ايران بسيار دور است و خير و بركتى ندارد و راه بدان جا از بيابانها مىگذرد و من نمىخواهم لشكر خود را دچار گمراهى و سرگردانى كنم . »
بعد دستور داد كه پولى به سيف بدهند .
سيف درهمها را گرفت و بيرون رفت و ميان مردم پاشيد و مردم هم ريختند و همه را جمع كردند .
خسرو همين كه از اين ريخت و پاش آگاهى يافت ، سيف را فراخواند و از او پرسيد كه چرا چنين كارى كرده است .
سيف جواب داد :
« براى اين كه در پى سيم و زر بدين جا نيامدهام ، و بدين اميد آمدهام كه مردان جنگى در اختيارم بگذارى تا من و ساير مردم يمن را از اين خوارى و سرافكندگى رهائى بخشند . و گرنه در كوههاى يمن كانهاى طلا و نقره بسيار است . »
خسرو از اين سخن دچار شگفتى شد و گفت :
« بيچاره گمان مىبرد كه شهرهاى خود را بهتر از من مىشناسد . »
بعد با وزيران خويش دربارهء فرستادن لشكر به يمن مشورت كرد .
موبد موبدان گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 90
مساهمون: ابن الأثير
ص٩٠