ذو يزن به اميد اين وعده در دستگاه انوشيروان ماند ولى انوشيروان به وعدهء خود وفا نكرد تا سرانجام عمر ذو يزن به سر آمد و در ايران در گذشت .
پسر او ، سيف ، با مادر خويش در سراى ابرهه به سر مىبرد و ابرهه را پدر خويش مىپنداشت .
ولى روزى يكى از پسران ابرهه با سيف در افتاد و به او دشنام داد .
سيف دانست كه ابرهه پدرش نيست و كس ديگرى بايد پدر او باشد . از اين رو پيش مادر خود رفت و ازو دربارهء پدر خويش پرسش كرد .
مادرش وقتى كه به نزاع آن دو رسيدگى كرد ناچار شد كه حقيقت را به سيف بگويد و او را از آنچه روى داده بود آگاه سازد .
سيف ناچار در آن جا ماند تا ابرهه به ديار نيستى شتافت و پس از او پسرش يكسوم نيز در گذشت .
آنگاه سيف به نزد قيصر روم رفت تا از او براى راندن حبشيان يارى بخواهد ولى چون قيصر روم مسيحى بود و حبشيان نيز از آئين مسيح پيروى مىكردند ، قيصر به سبب اين همكيشى ، لشكر كشى به يمن و جنگ با حبشيان را روا ندانست و از پذيرفتن درخواست سيف پوزش خواست .
سيف كه چنين ديد از پيش قيصر روم بازگشت و به نزد خسرو انوشيروان آمد .
روزى در راه انوشيروان ايستاد و هنگامى كه او سوار بر اسب مىخواست بيرون رود ، پيش دويد و گفت :
« پدر من ، براى من ميراثى نهاده كه در نزد تست . »
انوشيروان فرود آمد و او را فراخواند و پرسيد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 89
مساهمون: ابن الأثير
ص٨٩