حارث در پى اين سخن ، از قباد قسمتى از سواد عراق را خواست و قباد نيز شش ناحيهء بزرگ را در اختيار وى گذاشت .
بعد ، حارث بن عمرو كسى را پيش تبع ( به ضم تاء و فتح باء مشدد ) كه در يمن بود فرستاد تا او را به حمله بر شهرهاى ايران برانگيزد .
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل :
كشتارى بزرگ كردند .
كشيشى سالخورده پيش كواذ آمده گفت :
« شايستهء شاهنشاهى بزرگ نيست كه اسيران را به دست هلاك سپارد . »
كواذ كه هنوز خشمناك بود ، پاسخ داد :
« چرا خيره سرى را به جائى رسانيديد كه با من نبرد آزموديد ؟ » آن پير گفت :
« خداوند چنان خواست كه آميدا به دست تو افتد . و اين فتح نتيجهء تدبير ما نبود بلكه آن را نتيجه دليرى تو بايد شمرد . »
پس شاه فرمان داد تا از كشتار دست بدارند . اما همهء اموال را بگيرند و اهالى را به اسارت بياورند تا از ميان آنان هر كس نجيبتر و اصيلتر است ، او را به غلامى خويش برگزيند .
چون كواذ با سپاه و اسيران جنگ به ايران بازگشت « جوانمردى و رأفتى كه شايستهء شاهان است » ابراز كرد و ديرى نگذشت كه همهء اسرا را اجازت فرمود تا به اوطان خويش باز گردند .
كواذ سردار خود گلون را با فوجى در آميدا گذاشت . نه اين سردار نه خود شاهنشاه در آن شهر به تخريب خانهاى فرمان ندادند .
بقيه ذيل در صفحه بعد